مصاحبه آقای مهندس معتمد

گفتگو با آقای مهندس محمدباقر معتمد

دانش‌آموخته مهندسی مکانیک، ورودی 1347

مدیرعامل شرکت مهندسی زحل

رئیس اتحادیه فروشندگان لوازم شوفاژ و تهویه مطبوع

زمینه فعالیت شرکت:

خرید، فروش، خدمات پس از فروش و خدمات مهندسی تأسیسات

لطفاً خودتان را به همراه سوابق تحصیلی‌تان معرفی بفرمایید. چه سالی به دانشگاه تشریف آوردید و چه رشته‌ای؟

به نام خدا، خداوند دانش، خداوند جان، دوران تحصیل دبستان و دبیرستان را در شهرستان جهرم در استان فارس که زادگاه من بود با علاقه و پشتکار سپری کردم و در مهر ماه سال 1347 وارد دانشگاه شریف شدم.

مأموریت اتحادیه شما چیست؟

اتحادیه­های صنفی طبق قوانین نظام صنفی تعریف مشخصی دارند. ماده 7 قانون نظام صنفی در این باره می‌­گوید: «اتحادیه شخصیتی حقوقی است که از افراد یک یا چند صنف که دارای فعالیت یکسان یا مشابهند، برای انجام دادن وظایف و مسئولیتهای مقرر در این قانون تشکیل می­‌گردد.»

و درباره این اتحادیه یکی از کارهای ما نظام­‌مند کردن واحدهای فروش و حفظ حقوق و انسجام اعضای صنف است. اما علاوه بر این تکالیف قانونی، ما نگاه عمیقی داریم به مسئله ارتقای موقعیت همه جانبه صنف و اعضای آن و در نتیجه رسالت و چشم­اندازی که برای اتحادیه تعریف کرده­ایم بر اساس منافع ملی کشور و رعایت استانداردهای زیست محیطی است. به چه صورت؟ … همین طوری که می­دانید کالاهایی که در صنف ما خرید و فروش می­شود کالاهایی با دوام، فنی و تخصصی هستند که در تأسیسات مکانیکی ساختمان و صنعت استفاده می­شوند. اعضای صنف ما باید در مورد کیفیت، محل و نحوه نصب این اقلام آگاهی کامل داشته باشند. میزان مصرف انرژی­های پایه مانند گاز و گازوئیل، برق و آب در این دستگاه‌ها سهم مهمی از هزینه­‌های شخصی و ملی را به خود اختصاص می­‌دهند. لذا باید در انتخاب کالا، دوام، کارایی و مصرف بهینه انرژی در نظر گرفته شود.

این‌ها زیر نظر اتحادیه صنف فروشندگان لوازم شوفاژ و تهویه مطبوع است و ما روز به روز هم داریم این را به دلیل این که مورد نیاز است، گسترش می‌دهیم. مثلاً من یک ماه پیش بود اعلام کردم که اتحادیه کشوری‌مان را باید سریع‌تر درست کنیم و دیگر این که خدمات پس از فروش باید به‌شدت زیر نظر اتحادیه برود. چون الآن در مملکت ما متأسفانه خدمات پس از فروش کالاهای تأسیساتی و تهویه مطبوع و این‌ها به صورت جداگانه از طرف شرکت‌های ارائه‌دهنده آن دستگاه‌ها پیگیری می‌شود ولی چون متولی متمرکزی ندارد مشکلات بسیاری را هم برای فروشنده و هم برای مصرف‌کننده و هم برای تولیدکننده‌ها و واردکننده‌ها ایجاد کرده است. الآن از لحاظ تعریفی که برای کالا می­کنند کالا این نیست که مجرد باشد بلکه مصرف‌کننده، کالا و خدمات پس از فروش آن را مجتمعاً می‌خرد. الآن، چیزی که در صنفمان ایجاد کرده‌ایم رویکرد یا جنبش ارزش دادن به تحصیلات علمی در این مجموعه‌هایی است که ما هستیم.

اتفاقاً این صنف شاید قبلاً کمتر این‌جوری بود!

به هر صورت تحصیلات علمی و کاربردی همراه با تجربیات و تعاملات در بازار چهارچوب‌های کسب‌وکار امروز را رقم می­زند. خودم هم می‌گویم که دانشگاه واقعی یعنی همان بازار. بعد از این که مهندسی مکانیک را گرفتم، دوره MBA را تا قبل از گرفتن مدرک گذراندم و هنوز هم دارم کتاب می‌خوانم و هنوز هم دارم می‌نویسم. یکی از کارهای من زیاد نوشتن است. برای من هم همین بوده که درست است که تمام چیزهای علمی را خوانده‌ایم ولی موقعی که آمدیم دیدیم که مثل رانندگی یا زبان یاد گرفتن می‌ماند …

یا مثل شنا کردن!

بله، این‌ها جز این که شما وارد قضیه بشوید نیست. یعنی باید ببینید آن چیزی که یاد گرفته‌اید را چطور باید در اینجا به کار ببرید. بعد موقعی که به کار بردید می‌بینید نتیجه خوبی می‌دهد. این است که در مملکت ما مهم‌ترین دوره‌هایی که مدیران باید ببینند MBA یا مدیریت اجرایی است و خیلی لازم است. من خودم به دلیل این که وقت نداشتم ادامه ندادم، ولی کتاب زیاد خواندم. یعنی لازم‌ترین مطلب برای کسانی است که می‌خواهند مدیریت کنند و چقدر هم این با رشته‌های مهندسی، خوب جفت می‌شود. الآن در مملکت ما این‌جوری است که طبق برداشت جامعه یا صنعتگرها یا جاهایی که دنبال مدیر می‌گردند مهندس را بهتر از یک مدیر بازرگانی استخدام می‌کنند. دلیلش هم این است که می‌گویند وقتی کنکور گذاشته‌اند باهوش‌ها (در گرایش ریاضی) رفته‌اند مهندسی خوانده‌اند. حالا شاید در کشورهای خارج یک جور دیگر باشد، در کشور ما هم مهندسی و هم پزشکی به دلیل این که کار برایشان مهیاست و این که عنوان آنها از دید فرهنگی جامعه ارزشمند است، بیشتر دنبال این رشته‌ها می‌روند. در بازار، کار کردن خودش هم مسائلی را دارد. در بازار به این صورت است که شما خودت باید یک کالا را به مردم ارائه بدهی. شما کارمند جایی نیستی که آن سازمان خودش برای خودش کار کند. شما هم از صبح بیایی و یک کار مشخص داشته باشی. اینجا باید هر روز ابتکار، خلاقیت، انعطاف و … داشته باشی. شما باید بتوانی بر مبنای اتفاقات سیاسی و اقتصادی که می‌افتد پیش‌بینی کنی که این کالا قیمتش دارد بالا می­‌رود یا پایین می­‌‎‌آید؟ این‌ها مصداقهایی است که شاید بشود گفت بازار هم یک نوع دانشگاه است.

به عبارت دیگر، دانشگاه زندگی است!

دانشگاه زندگی و کار است. البته الآن کسانی که در بازار می‌روند باید تحصیلات آکادمیک داشته باشند. سابق بر این کسانی را داشتیم که بسیار باهوش و زبده‌ بودند که امکان رفتن و دیدن تحصیلات آکادمیک برایشان نبود ولی آن خلاقیت، زبدگی و هوش بالا را داشتند. این‌ها به مجرد این که می‌آمدند و وارد بازار می‌شدند، بازار برایشان دانشگاه کاربردی می‌شد. کسانی را داریم که هفتاد هشتاد سال دارند و خواندن و نوشتن بلد نیستند ولی مدیران بسیار موفقی‌اند. ولی ما از الآن دیگر نمی‌توانیم بگوییم که یکی که 35 سالش است مدیر موفقی است ولی لیسانس ندارد! خوب ما در صنف خودمان گفتیم که باید یک کاری بکنیم که داشتن تحصیلات آکادمیک دانشگاهی را به عنوان یک ارزش معرفی کنیم. چطوری معرفی کنیم؟ نمی‌شود که بخشنامه‌ای معرفی کنیم. مثلاً الآن در اینجا کلاس گذاشته‌ایم. شاید ما یکی از اتحادیه‌های موفق در زمینه آموزش باشیم. یعنی ما هر چیزی که فکر می‌کنیم به نفع اعضایمان است را می‌آوریم و آموزش می‌دهیم. ما یک وظیفه کلان داریم که اول، منافع ملی مملکتمان خیلی مهم است. دوم اشتغال و سوم تولیدات ملی است. این سه موضوع را برای خودمان به عنوان یک راهبرد مشخص کرده‌ایم و بچه‌های ما باید اطلاعاتشان بالا برود. آموزش پرنسیپهای کسب‌وکار و اخلاق حرفه­ای و فناوری­های جدید در اتحادیه پیگیری می­‌شود.

پس شما باید عاشق این قضیه باشید وگرنه نمی‌شود!

شاید استفاده از لفظ عاشق یک مقدار بعد احساسی پیدا ‌کند. می‌خواهم بگویم که اگر ما حرفی زدیم پای آن حرفمان ایستادیم. این کار را هم نکردیم که مردم از ما خوششان بیاید بلکه این کار را کردیم تا سطح دانش کاربردی اعضای صنف بالا برود. چون سرعت تغییرات روشهای کسب‌وکار در آینده آن قدر بالاست که بدون پیش­زمینه اطلاعات و آموزش یادگیری و تفکر، اعضا از قافله جا می­مانند.

من خودم از نظر کمیت زمانی هم زیاد کار می‌کنم. مثلاً 5 صبح بیدار می‌شوم و 11 شب می‌خوابم و تمام این فرصت را یا دارم کار می‌کنم یا مطالعه یا در جلسات مختلف شرکت می‌کنم. گفتم اگر اعضایمان دانششان بالا برود موقعی که من می‌گویم رئیس اتحادیه این‌ها هستم خوب، موقعیتم جوری می‌شود که اگر ایده‌های خوبی داشته باشم و در صنف بخواهم اجرا بکنم پذیرش وجود دارد. زمانی هم خلاقیت و ایده بعدی ایجاد می‌شود آدم ببیند که این کارهایی که می‌خواسته انجام بدهد و درست هم بوده، اجرا شده است. البته ما همه کارهایمان را با مشورت بررسی می‌کنیم. مثلاً از روز اول این اتحادیه در مطلب آموزش و روابط عمومی یعنی ارتباطات شرکت‌ها و اعضا با هم فعال عمل کرده است.

مثلاً یک نوع «شبکه خدمات» به راه انداخته‌اید؟

ما گفتیم کاری که باید بکنیم این است که اعتماد فیمابین باشد. اعتماد این نیست که شما بخواهید به مردم هر روز بگویید به من اعتماد کنید. اعتماد، این‌جوری حاصل می‌شود که شما مردم را زیاد ببینید و با مردم مراوده داشته باشید. ما کاری که کرده‌ایم این است که اتحادیه و بچه‌های صنفمان نشستهای مختلف با هم داریم. مثلاً من گفتم نیمه ماه رمضان افطاری می‌دهیم. هزینه‌اش هم زیاد می‌شود. البته کارهای ابتکاری هم می‌کردیم؛ مثلاً به افرادی که کار مهمی کرده بودند یا شاخص بودند لوح تقدیر می‌دادیم.

در همان مراسم افطاری؟

بله! مثلاً پارسال پیشکسوت‌هایمان را تقدیر کردیم یا گفتیم کسانی که از لحاظ ورزشی موفقیت کسب کرده‌اند. مثلاً ما یک گروه کوهنوردی داریم که یکی از قله‌های هیمالیا را فتح کرده است و پرچم اتحادیه شوفاژ را آنجا نصب کرده­اند! پارسال به آنها لوح تقدیر دادیم و یک چیز دیگری که به ذهنم رسید این بود که مسن­ترین و جوان‌ترین کسی که از ما جواز دارد را کنار هم گذاشتیم. طوری که رئیس شورای اصناف می‌گفت شما هر سال یک چیز نو دارید ارائه می‌دهید. ماه رمضان سال گذشته اولین گروه پایان­نامه دوره آموزشی رایانه خود را دریافت کردند. کوهنوردانی داشتیم که به سبلان رفته بودند. به آنها هم لوح دادیم و به یکی از قدیمی‌ترین کارخانه‌داران ایران که 90 ساله شده بود و کسی ایشان را یادش نبود به نام آقای مهندس محمدناصر محمدیان لوح تقدیر دادیم.

چه کارخانه‌ای؟

کارخانه اتمسفر. برای افطاری دعوتشان کردم. موقعی که من ایشان را معرفی کردم، گفتم ایشان عصاره صنف تأسیسات است! طوری که از وقتی که بلند شد تا بیاید جایگاه در حدود 5 دقیقه همه جمعیت برخاسته بودند و برای ایشان کف می‌زدند و ابراز احساسات می­کردند.

چه بسا یک عده اصلاً نمی‌دانستند که یک چنین آدمی زنده است!

بله ما همه‌اش دنبال این هستیم که یک کاری بکنیم که اعضا بیشتر همدیگر را ببینند تا این اعتماد جلب شود. مثلاً ما در دهه محرم در صنفمان یک حسینیه داریم. خوب، ما اعضای صنف را در اینجاها می‌بینیم. بنابراین کاری که در اتحادیه به دنبالش هستیم، بالا بردن سطح ارتباطات عمومی است. این ارتباطات به طرفین احساس آرامش می‌دهد. یعنی شما می‌بینید همه با شما هستند و هیچ وقت احساس تنهایی نمی‌کنید. یعنی شما هیچ نداشته باشی، همین که احساس تنهایی نکنی انگار همه چیز را داری! اما اگر همه چیز را داشته باشی ولی احساس تنهایی بکنی انگار هیچ نداری! البته تنها بودن با احساس تنهایی فرق می‌کند. تنها بودن یعنی یک عده شما را تنها گذاشته‌اند، اما احساس تنهایی یعنی شما خودت قبول کرده‌ای که تنهایی. راجع به حقارت هم همین است: یک جا یک نفر کسی را تحقیر می‌کند ولی او خودش قبول ندارد که حقیر است. یک موقع دیگر است که آدم خودش احساس حقارت می‌کند و از درون، تحت فشار قرار می‌گیرد.

چند سال است که این اتحادیه برقرار است؟

از سال 65 تاکنون

ولی این صنف که خیلی قدیمی است!

بله آن موقع‌ها اتحادیه نبوده است.

اصلاً اتحادیه‌های دیگر هم نبوده است؟

بوده‌اند ولی خیلی تک و توک. به این صورت منسجم که الآن برای اتحادیه‌ها ارزش قائل می‌شوند نبود و روز به روز هم دارد بهتر می‌شود.

شما در چه سالی فارغ‌التحصیل شده­‌اید؟

قرار بود خرداد ماه سال 1351 فارغ التحصیل بشوم. همه چیز هم خوب پیش می­رفت اما در اردیبهشت ماه آن سال اعتصاب شد و من و یک عده­ای نتوانستیم در خرداد ماه فارغ­التحصیل بشویم که شرحش مفصل است. دوستانی که در خرداد ماه فارغ­التحصیل شدند همگی در طرحهای ذوب­آهن و توانیر و … جذب شدند و دوران سربازی را در آنجاها گذراندند. در نتیجه بعد از سربازی هم اغلب در همان جاها استخدام شدند. ولی برای ما بسیار سخت بود که شش ماه معطل شدیم. البته من فقط 12 واحد می­خواستم ولی برای این که ریسک نکنم یادم هست چند واحد اختیاری داشتیم. درسهایی گذاشته بودند به نام هنرهای دراماتیک که 8 واحد هم از آن گرفتم و 20 واحد درس گرفتم.

چرا هنر؟

خوب علاقه داشتم. من به مطالعه علاقه داشتم. فکر می­کنم هنر و ریاضی به هم نزدیکند.

به دلیل این که در آن، روح وجود دارد؟

آره سر کلاسها رفتم و آقای انتظامی و آقای نصیریان سر کلاس ما آمدند. آقای دانشور هم بود که نمی‌دانم او چه کاره بود و ما از همان زمان علاقه‌مند شدیم و می‌رفتیم. یک تئاتری در انتهای خیابان جمهوری و در یک کوچه‌ای به نام کارگاه نمایش بود. چون از آن به بعد هر کاری را در کنار کارهای مهندسی‌ام شروع کرده­ام، کار مطالعه و نوشتن را هم داشته­ام و این خیلی مفید بوده است. در روابط اجتماعی، آدم باید به کلمات، اشراف داشته باشد. یعنی قلمرو لغات آدم باید وسیع باشد. این فقط بر می‌گردد به این که مطالعه کرده باشی یا شنونده خوبی باشی. من شاید 30 تا از این دفترچه­ها داشته باشم که اطلاعات نادر و جملات زیبا و قصار را می­نویسم و بعداً از آنها استفاده می‌کنم! بعد که فارغ‌التحصیل شدم دیدم هیچ جا برای استخدام نیست!

اردیبهشت ماه سال 52 برای سربازی به زابل رفتم. خدا رحمت کند آقای مهندس پیروزنیا را که رئیس کارگاه‌های دانشگاه‌ها بود. برای ایشان نامه فرستادم که یک سری جزوه که برای کارگاه‌های ما نوشته بود و ما می‌خواندیم، این‌ها را برای من فرستاد تا مطالعه کنم. این بود که دنبال این چیزها بودم تا وقتم تلف نشود.

در زابل در سال 50 یک خشکسالی عجیبی شده بود، دریاچه هامون و رود هیرمند خشک شده بود و مردم آنجا خیلی گرفتار شده بودند. خیلی از مردم آنجا به گرگان رفته بودند. بعد از آن یک مقدار بارندگی شد و یواش‌یواش یک مقدار کار کشاورزی را شروع کرده بودند و من هم افسر وظیفه در اداره تعاون بودم. به روستاهای آنجا برای حل مشکلات فنی روستاییان می­رفتم. مثلاً یک دهی به نام دوست‌محمدخان بود که در مرز افغانستان است. آنجا پمپ آب داشت ولی مردم آب نداشتند. یعنی سرمایه‌گذاری شده بود ولی بهره‌برداری نمی‌شد.

یا فرهنگ‌سازی نشده بود؟

قبلاً یک بار به شما گفتم که کالا به علاوه خدمات پس از فروش یا نگهداری است. این نگهداری پروژه را دست کی داده بودند، معلوم نبود! احتمالاً بعد از آن خشکسالی یک مقداری سازمانهایشان به هم خورده بود. من هم از لحاظ تئوری یک چیزهایی می‌دانستم، اما از نظر عملی تجربه نداشتم. تعدادی استادکارهایی که در زمینه پمپ و ماشین‌آلات در آنجا بودند را می‌بردیم. گیرایی من هم خوب بود و وقتی آنها کار می‌کردند کار را یاد می‌گرفتم. ما برای هر چیزی به دنبال قطعاتش می‌رفتیم و می‌گرفتیم. یادم هست اولین دستگاهی که درست کردیم وقتی استارت زد و شروع به کار کرد و صدای دیزل بلند شد، انگار دنیا را به من دادند! در فکر من این بود که یک کاری باید درست بشود. آن عشقی که شما گفتید در اینجا بود.

منظورتان شوق نتیجه گرفتن است!

بله، بعد به مجرد این که سربازی تمام شد یک روز هم بیکار نبودم.

آن موقع سربازی چه مدت بود؟

یک سال و نیم بود چون ما زمان دانشگاه تابستانها می‌رفتیم آموزش حین تحصیل در لشگرک و بعد یک دوره دو سه ماهه در کرج داشتیم که در سپاه ترویج بودیم. سربازی من 14 آبان 53 تمام شد ولی از 13 آبان در یک جا استخدام بودم!

من به شرکت تیغ «ناسِت» در جاده خاوران رفتم و در آنجا به عنوان مهندس فرایند، استخدام شدم. آنجا یک مشارکتی بود بین ژیلت و ایرانی‌ها احتمالاً 51 درصد ایرانی‌ها بودند و 49 درصد ژیلت بود، ولی ژیلت مدیریت را در دست خودش گرفته بود.

تازه تأسیس شده بود؟

نه خیلی وقت بود. مدیریت آن کارخانه به این صورت بود که مدیران سطح بالا همه‌شان انگلیسی بودند. معاونهایشان زرتشتی‌هایی بودند که در هند زندگی می‌کردند و فارسی هم می‌دانستند و تحصیلات هم داشتند. مثلاً مدیر فنی، آقای ربانی بود. در همان اتاقی که ما سه چهار نفر مهندس نشسته بودیم یکی بود به نام آقای ایرج کیانی که هم سن و سال من هم بود و خیلی انگلیسی را خوب بلد بود و من هم استفاده می‌کردم. من در آنجا می‌نشستم و می‌دیدم که همه در اتاق بیکار می‌نشینند و با هم حرف می‌زنند و این اصلاً‌ با روحیه من جور در نمی‌آمد.

مگر کارخانه تولید نمی‌کرد؟

چرا ولی کار برای دوستان من تعریف نشده بود. ولی من کاتالوگ آنها را می‌خواندم. آنها یک چیز خیلی خوبی که داشتند این بود که موقعی که رفتم یک دوره آموزشی گذاشتند. یک جایی بود که این تیغ را با یک سری نمکها و … می‌شستند و آدمهایی هم که خودشان در آنجا کار می‌کردند کمتر سراغ آنجا می‌رفتند ولی من می‌رفتم و نگاه می‌کردم تا این که در قسمت بسته‌بندی دیدم از یک مقوای بزرگ هشت عدد مقوای کوچکتر در می‌آورند تا تیغها را در آن بسته­بندی کنند. در حالی که من به ذهنم رسید باید 9 تا در بیاوریم! این­قدر فکر کردم تا چیدمانش را درست کردم و یک نامه نوشتم به مدیر تولیدمان، آقای کوک.

خودتان راه‌حلش را گفتید که این­جوری 9 تا می‌شود؟

بله طرح را کشیدم و آقای کوک دستور داد این را در قسمت چاپ اجرا کنند. آنجا یک آقایی بود به نام اصغر چاپچی. گفتم اصغرآقا! این کار را بکن. گفت نه بابا! ولش کن، دستگاه می‌خوابد، کارمان عقب می­افتد. جامعه سنتی خیلی در برابر تغییر مقاومت می‌کنند و این را هم باید در نظر داشته باشید که این تغییر از طرف کیست. واقعاً این تفکر ضدتحصیلکرده را آن موقع به بدترین شکلش دیدم. رفتم پیش آقای کوک و گفتم ایشان راه نمی‌دهد! من هم می‌خواستم این را اجرا کنم و نمی‌خواستم از پا بنشینم. یک جوان 18 ساله در چاپخانه کار می‌کرد. خدا خیرش بدهد. او را صدا کردم و ما طرح جدید را درست کردیم. آن موقع فهمیدم ارتباطات خوب یعنی چه؟ گفت من درستش می‌کنم! خوب این رفتار دومم با آن رفتار اولم فرق می‌کرد. یعنی شما یک طرح یا هدف بزرگی را تعریف کرده‌ای و بعد می‌بینی مهم این نیست که شما آن تعریف شفاهی را انجام داده‌ای بلکه اگر می‌خواهی ثابت کنی که این درست است، باید عملی کنی. خلاصه درست در آمد و آقای کوک به من گفت که این پروژه‌ات را بنویس و من هم با دست نوشتم و هنوز هم نسخه دوم آن دست­نوشته را دارم. یک مقداری هم آقای کیانی در انگلیسی به من کمک می­کرد. یک ماه گذشت و ما در اتاق نشسته بودیم و یک دفعه دیدیم که در باز شد و 10 نفر آمدند داخل و همه با من دست دادند و دیدم که این طرح مورد قبول مجموعه ژیلت در دنیا واقع شده است. از فردایش دیدم این انگلیسی‌ها که موقعیتشان از من بالاتر بود بسیار از این کار بدشان آمد! یعنی واقعاً آدمهای عجیب و غریبی بودند. یکی بود که بالاتر از من و اسمش والش بود. یک روز به من گفت که ما این تیغها را می‌خواهیم ببینیم. این تیغها فناوری خیلی بالایی دارد و لبه تیغ پنج شش تا زاویه دارد. گفت این را می‌خواهیم زیر میکروسکوپ ببینیم که چیست؟ من 100 تا را دانه دانه نگاه می‌کردم وسط کار فهمیدم که او می‌خواسته است از من بیگاری بکشد تا تلافی آن کار را در بیاورد! خلاصه یک مدتی در آنجا ماندم و بعد دیدم نه، این‌ها همه جوره مرا تحت فشار قرار داده­‌اند. از آنجا بیرون آمدم و به شرکت کاترپیلار در خیابان سعدی رفتم.

منظورتان دیزل ژنراتور است؟

بله همه چیز بود ولی من در قسمت دیزل ژنراتور بودم. یک شرکتی بود به نام شرکت ماشین‌های کشاورزی و آبیاری … که بیشترین کارش این بود که دیزل‌ها را از امریکا می‌گرفتند، با ژنراتور کوپله می‌کردند و می‌فروختند. در آن سال‌ها هم کارهای ساختمانی در ایران خیلی زیاد بود.

یعنی شما کارتان در ایران این بود که یک شاسی طراحی کنید و این دستگاه را روی آن مونتاژ کنید؟

بله یکی همین بود. ولی مهم‌تر از آن این بود که این دستگاه را به اروپا سفارش می‌دادند و به صورت کامل وارد می‌شد. بعد ما نصب، راه‌اندازی و نگهداری می‌کردیم. یادم هست از اول سال 54 آمدم به کاترپیلار.

خاطره جالبی دارم که موقعی که می‌خواستم بروم تا در کاترپیلار استخدام بشوم زبان خیلی مهم بود. آقایی که با من مصاحبه می‌کرد چند نفر خارجی هم در اتاقش نشسته بودند. موقعی که برگه من را خواند و دید که از دانشگاه شریف هستم خیلی خوشش آمد و گفت زبانت چطور است؟ گفتم عالی! می‌خواهید الآن صحبت کنیم؟! گفت نه، خواهش می‌کنم! باور کنید اگر می‌گفت صحبت کنید، من هیچ نمی‌دانستم! به ما ماهی 6 هزار و پانصد تومان می‌دادند. هر ماه من چهار هزار تومانش را می‌دادم به یک مؤسسه زبان که در خیابان سهروردی جنوبی بود و یک کلاس دو سه نفری داشت. من 3 ماه به آنجا رفتم و دانش زبانم را بالا بردم. در همین فاصله زمانی، کاترپیلار که هر سال در ژنو یک گردهمایی داشت، من را به عنوان نماینده ایران به آنجا فرستاد.

چرا کس دیگر‌ی نبود؟

من فکر می‌کنم کس دیگر‌ی نبود! پست من مدیر فنی و معاون فروش بود. بعد برای من بلیت گرفتند. ویزای من بسیار سریع یعنی تا ظهر آماده شد و با هفت هزار تومان به راه افتادم.

آخه ویزا تا ظهر؟!

بله، هواپیما سوار شدم و رفتم ژنو و اولین مسافرت خارجی من بود.

ولی آن موقع دیگر زبانتان خوب شده بود؟

بله، رفتیم آنجا و یک عکسی دارم که جالب است. در آن عکس همه سنشان بالاست و من جوان هستم و خیلی هم تحویلم گرفتند!

دلیلش چه بود که شما را تحویل گرفتند؟

در آن سمینار سؤال‌هایی که من می‌کردم از دید فنی برایشان بسیار جالب بود. همچنین من برای یادگیری اشتیاق بسیار بالایی داشتم و آنها این را می­دیدند.

در آن سمینار یکی از مدرسان داشت راجع به فروش صحبت می‌کرد و خیلی حرفهایش جالب بود. آن جمله برای من هنوز مثل یک نکته طلایی است که می‌گفت در ساختمانهای قدیمی به دلیل این که صنعت برق هنوز این‌قدر توسعه پیدا نکرده بود، زمانی که نفت داشت قیمتش می‌رفت بالا و ساختمان‌سازی زیاد شده بود ژنراتورهای زیادی هم لازم بود. هم برای راهسازی­ها و هم برای ساختمان‌سازی‌ها و هم به عنوان برق اضطراری. سؤال این بود: شما که به عنوان فروشنده دیزل ژنراتور وارد یک ساختمان شدید از صاحب آنجا می‌خواهید که از شما ژنراتور بخرد. فرض کنید هر چه که از نظر فنی، اقتصادی، ایمنی و بهداشتی و … می‌گویید او می‌گوید که نمی‌خواهم! حالا شما چه می‌گویید تا از شما بخرد؟

هیچی، گریه می‌کنیم و می‌آییم بیرون!

از همه هم پرسید و هیچ‌کس نتوانست جواب درست بدهد. گفت که شما با روی خوش خداحافظی می‌کنید و ناراحت هم نمی‌شوید و موقعی که می‌خواهید بیرون بروید بگویید: آقا! من خیلی ممنونم که از من پذیرایی کردید، وقتتان را هم گرفتم. ولی اگر خواستید ژنراتور بخرید بهترین محل از لحاظ فنی در اینجاست و جای مناسب را نشانش بدهید! گفت حتماً می‌آید و می‌خرد، چون هر وقت آن نقطه را می‌بینید به یاد شما و ژنراتور می‌افتد. به هر صورت در آنجا بودم و خیلی فعال هم بودم. این شرکت غیر از نمایندگی‌های دیزلهای کاترپیلار، ده دوازده تا نمایندگی دیگر هم داشت. در همین فاصله‌ای که من به ژنو رفته بودم این‌ها نمایندگی‌هایی که از آلمان و انگلیس داشتند زیاد فعال نبودند.

خارجی‌ها می‌آمدند به دنبال شرکت‌هایی می‌گشتند که نمایندگی بدهند تا این‌ها بتوانند بفروشند. شرکت کاترپیلار هم در ایران شرکت بزرگی بود و به همین دلیل این‌ها می‌آمدند اینجا که نمایندگی را به ایشان بدهند و این‌ها هم گرفته بودند. بعد از ژنو هم به آلمان و انگلیس رفتم و این‌ها به این نتیجه رسیدند که معتمد باید کالاهای غیر کاترپیلار را مدیریت بکند. من انگلیس که بودم اصلاً باورم نمی‌شد که الآن کسی بتواند به عنوان یک ایرانی آنجاهایی را که بردند و نشان دادند را برود و ببیند.

وقتی که از مسافرت برگشتم مدیرعامل به من گفت و من هم قبول کردم. در این فاصله یکی دو تا کار مهم انجام داده بودند. یکی از کارهایی که انجام داده بودند این بود که 2 تا ژنراتور خیلی قوی با تابلوی اضطراری برای واحد دیسپاچینگ توانیر در ونک گذاشته بودند و این مشکل داشت و آنها از ایشان تحویل نگرفته بودند. من اسناد پروژه را مطالعه کردم و گفتم فلان متخصص را از آلمان بگویید بیاید و سه چهار روزه این کار را انجام دادم. کار زیادی نکردم. در همان توانیر یک مهندسی بود که از دانشگاه شریف بود و خیلی سریع و شفاف ایرادها را می‌گفت و من هم به فرد آلمانی منتقل می‌کردم و سریع کار را انجام دادیم. به دلیل جدی گرفتن کارها و پیگیری مستمر این اواخر بیشتر تلفنهایی که سؤال و مسائل فنی داشتند و یا مطلبی که مشکل بود را به من وصل می‌کردند.

آنجا یک کارشناس نبود که جوابگو باشد؟

نمی‌دانم آنهایی که استخدام کرده بودند چه کاره بودند؟ شما یک جایی بگویی که من بلدم و می‌توانم این کار را بکنم بار را روی دوشت می‌ا‌ندازند! من هیچ وقت دنبال این نبودم که این کارهایی که می‌کنم این‌ها حقوقم را باید اضافه کنند یا مثلاً برای نصب دیزل ژنراتور بیمارستان اختر که برایشان مشکل ایجاد شده بود تا ساعت دو نیمه‌شب در آنجا ایستادیم تا درستش بکنیم. الآن می‌بینم که ما خودمان کارمند داریم و 10 دقیقه اضافه مانده است می‌گوید اضافه کاری ما کجاست؟ آن موقع اصلاً‌ این حرفها را نمی‌زدیم. هر کسی در کاترپیلار با من کار داشت می‌گفت مهندس این قرارداد فلانی چه شد؟ و من در عرض 2 ثانیه جوابشان را می‌دادم. یک روز سر این LC، سؤالی داشتم. به حسابداری رفتم و دیدم همه چایی می‌خورند و با دمپایی در آنجا بیکار نشسته‌اند. سؤالم را پرسیدم، فهمیدم که مسائل کارمندی این جوری که من فکر می‌کنم نیست. در حالی که همین الآن هم همان کار آن موقع را انجام می‌دهم. همین الآن هم یک نفر زنگ بزند باز هم سریع جوابش را می‌دهم. یعنی اگر رمز موفقیتی باشد همین بوده است.

یعنی رمز موفقیت شما «پاسخگویی سریع به نیازها» بوده است؟

بله.

آن موقع هم این مغازه‌های تأسیساتی در خیابان طالقانی بود؟

بله چند تا بودند. تا این که یک مغازه‌ای نبش خیابان بهار بود. گفت تو در کاترپیلار چه کار می‌کنی؟ گفتم LC باز می‌کنم. گفت که ما هم می‌خواهیم یک سری واردات بکنیم. می‌آیی با هم شریک بشویم؟ با چند تا از دوستانم مشورت کردم و قبول کردم و شروع کردم به کار کردن و بعد از یک مدتی به این نتیجه رسیدم که اگر بخواهم هم در کاترپیلار کار کنم و هم در اینجا نمی‌شود و بالاخره یک شرکت به ثبت رساندیم. اولین شرکتی که ما به ثبت رساندیم شرکت ترموفیلد در آذر سال 1354 بود.

پس شما مدت زیادی هم در کاترپیلار نماندید؟

بله نماندم. یعنی روحیه من با آن جوی که در آنجا بود سازگار نبود. در اینجا شروع کردم به کار کردن و کارهای اجرایی هم می‌کردم. آن موقع تازه باب شده بود که کارخانه‌های نان ماشینی می‌آوردند و مخصوص ارتش بود. ما تأسیساتش را کار می‌کردیم. همچنین واردات لوازم شوفاژ را انجام می­دادیم که تا آن موقع کسی از نسل جوان نیامده بود آن کار را بکند.

احتمالاً همه بازاری بودند؟

بازاری بودند یا قدیمی‌ها بودند یا آدمهای قدر بودند؛ خلاصه ما شروع کردیم به واردات …

چه اجناسی وارد می‌کردید؟

لوازم شوفاژ، نازل، ترموستات و … ولی این روحیه‌ای که برای توسعه داشتم باعث شد کارمان خیلی سریع توسعه پیدا کند. یعنی طوری شده بود که در آن قسمت اجرا دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم. اولین کسی که در ایران رادیاتور آلومینیومی را از ایتالیا آورد من بودم.

پس همان موقع هم ایتالیا پیشتاز بود؟

بله ایتالیا از سال 1977 تازه مملکتشان شروع کرده بود به رشد که همین بنگاه‌های کوچک زودبازده را درست کرده بودند. در نمایشگاه‌ها هر کس از آنجا می‌آمد به سه جا می‌رفت: تهران،‌ دمشق و بغداد. یعنی در این سه جا بود که وسایل گرمایشی می‌فروختند. یکی‌شان به من گفت یک کانتینر از ما بخر. ما شروع کردیم به وارد کردن و خوب هم فروش می‌کردیم و به مجرد این که این کالا دیگر در ایران جا افتاد و همان پولداردایی که در صنف ما بودند یکباره رفتند به این‌ها گفتند که ما همه محصولت را می‌خریم. گفت نمی‌دهم چون من با فلانی قرارداد دارم! گفتند پس یک طرح دیگر بزن و به ما بده. من یک طرح می‌آوردم به نام متا META و کارخانه یک طرح دیگر برای آنها زد به نام GA مثلاً خرید من ده هزار پره داشت و خرید آنها دویست هزار پره ولی باز من موفق بودم! چون در بازار بودیم.

واقعاً می‌گویم جوانی سرمایه‌ است. جوانی و نشاط و شوق داشتن، بزرگترین سرمایه است. شرکت‌های مختلف مثل هانی ول در ایران دفتر داشتند و واقعاً هم خوب می‌فروختند. مثلاً هانی ول یک ترموستات داشت که این را می‌داد 105 تومان. من یک دوستی در انگلیس داشتم. ارتباطمان هم بیشتر تلفنی بود. گفت از این ترموستاتها یک جا 30 هزار تا هست که این را فکر بکنم بشود با فقط 20 تومان خرید.

آیا در انبار باقی مانده بود؟

نه واقعاً قیمتش همین بود. هانی‌ول به ما گران می‌داد. گفتم که باشد. گفت ولی کلید پایه زمستان– تابستان ندارد. این‌ها را خریدیم و آوردیم و گشتیم یک آقای ارمنی پیدا کردیم که برایشان پایه بسازد. ببینید روح سازندگی است! گفتیم هر پایه را چند می‌دهی؟ گفت 15 تومان. بعد ما به 95 تومان شروع کردیم به فروختن در بازار و خیلی هم مشتری داشتیم. آن شرکتی که 105 تومان می‌فروخت به ما زنگ زد و گفت که چند تا از این‌ها داری؟ هر چه داری ما 95 تومان می‌خریم! اتفاقاً آنها خریدند و سفته می‌دادند و خورد به انقلاب و خلاصه پول ما را دادند. بعد از انقلاب ما با این دوستانی که در خیابان طالقانی داشتیم فکر کردیم که تمام واردکنندگان عمده که رفته‌اند ولی نیاز همچنان موجود است. یک شرکتی به نام مشعل کار از زبدگان صنف تأسیسات درست کردیم.

یعنی همه بیایند و شریک بشوند؟

ده دوازده نفر آنهایی که به کار جمعی علاقه‌مند بودند آمدند و شریک شدند. ما شروع کردیم به واردات و خورد به گروگان‌گیری و تحریم و واقعاً در این جریانات در نتیجه انعطاف‌پذیر بودن و این روحیه که کار نباید روی زمین بماند یک سری کارهایی کردیم که باعث شد در آن سالهای تحریم و اول انقلاب، کالاها به قیمت مناسب به دست مصرف‌کننده برسد و اگر این کار را نکرده بودیم واقعاً خیلی لطمه می‌دیدیم. بعد همین‌طور پیگیر این مسائل بودیم تا این که تعاونی صنف را درست کردیم. تعاونی هم اتفاقاً خیلی موفق بود. من چندین دوره رئیس و یا عضو هیئت مدیره بودم و خوب کار کردیم. در این فاصله، در شرکتی که درست کرده بودیم یک سری مسائل پیش آمد که منحل شد و یک شرکت دیگر درست کردیم که وارداتی نبود و دنبال محصولات داخلی بودیم که به صورت عمده بخریم و ببریم توزیع بکنیم.

شرکت ترموفیلد چطور؟ همچنان بود؟

بله بود، ولی تعاونی ادامه داشت تا این اواخر هم بود. ولی ترموفیلد را یواش یواش رفتیم که برایش جواز تولید بگیریم و شروع کنیم به کار تولید.

می‌خواستید چه محصولاتی را تولید کنید؟

شیرآلات که کارخانه‌اش را هم در ساوه ساخته‌ایم. کارهایش را کردیم و شرکایمان تغییر کردند و من سهامم را به شرکا منتقل کردم. چون خودمان دیگر یک کارخانه در شهر صنعتی البرز قزوین داشتیم به نام شوفاژ البرز که در آنجا ما دیگ و مشعل تولید می‌کردیم.

آقای مهندس! در آنِ واحد، چه جوری 6 جا کار می‌کردید؟

خوب هم می‌توانستم که 6 جا کار کنم و هم این که از همکارها استفاده می‌کردم دیگر!

شاید شما فقط راه می‌انداختید و بعد برای پیش بردنش از همکاران استفاده می‌کردید؟

نه! در پیش بردش هم بودم. من خیلی پرسنل داشتم و کارخانه شوفاژ البرز در ایران دومین جایی بود که مشعل تولید کرد. ابتدا کارخانه‌ اتمسفر تولید کرده بود و بعد ما تولید کردیم.

این قضیه روابط عمومی شاید در زمینه همراه کردن افراد هم صنف در این راه خیلی مهم بود؟

بله، چیزی که به من کمک می‌کرد این بود که در یک جا بیشتر از این که صحبت بکنم گوش می‌کردم. یعنی واقعاً فرهنگ مملکت ما فرهنگ شفاهی است. یعنی یادگیری‌های ما از راه گوش دادن خیلی بیشتر است تا از راه خواندن. یادم هست موقعی که ما می‌خواستیم مشعل تولید بکنیم همه قطعات را به صورت CKD غیر از بدنه، از خارج می‌آوردیم و مونتاژ می­کردیم، بر مبنای مشعل تایسن آلمان داشتیم می‌ساختیم. چون کارخانه اتمسفر بر مبنای مشعل ری کار می­‌کرد.

ری کجایی بود؟

هر دو ‌آلمانی بودند. ما تایسن آوردیم. ریخته‌گری هم می‌کردیم و دیگ چدنی و کلاهک چدنی مقره برق می‌زدیم. الآن شوفاژ البرز به این صورت شد که مشتری ما شرکتی دولتی بود. یک روز این‌ها آمدند و به ما گفتند که چین دارد این کلاهکها را به ما نصف قیمت می‌دهد! شما چه کار می‌کنید؟

به هر صورت در کارخانه شوفاژ البرز الآن دیگر منتظر تغییر خط تولید هستیم. ولی با توجه به این سیاست که در کل مملکت هست و سیاستی است که همراه تولید نیست تصمیم‌گیری برای من خیلی مشکل است. الآن کلی سرمایه را در آنجا خوابانده‌ام. الآن هم تقریباً دیگر آن کارهای قبلی را انجام نمی‌دهیم. پرسنل نداریم و فقط نگهبان در آنجا حضور دارد و دنبال یک خط تولید جدید هستم.

آیا با همان کیفیت شما، نصف قیمت می‌داد؟

بله با همان کیفیت. حالا چرا خارجی‌ها می‌توانند قیمت پایین به ما بدهند، ما مشکلمان در قسمت ارز است. قیمت ارز را اگر شناور بکنند روی عدد فعلی نمی‌ایستد. الآن دلیل خروج ارز از مملکت ما چیست؟ طرف یک آپارتمان دارد که 100 میلیون تومان می‌فروشد. می‌شود 100 هزار دلار که بر می‌دارد می‌رود در امریکا یک ویلای 2000 متری می‌خرد یا در همین خیابان طالقانی نزدیک آن شرکت ما یک بنده خدایی یک فروشگاهی دارد که چند وقت بسته بود. آمده بود می‌گفت می‌خواهم آن را بفروشم. اینجا را 5/2 میلیارد تومان قیمت گذاشته بودند!

یعنی 5/2 میلیون دلار که می‌تواند با این پول برود و یک جزیره بخرد!

مثلاً قیمت مسکن در زعفرانیه از بهترین جای واشنگتن گران‌تر است! دلیل این، قیمت دلار است. شما نگاه کنید بزرگترین مشکلی که امریکا با چین دارد این است که چین قیمت یوآن را به طور مصنوعی پایین نگه داشته است. کشوری پیشرفت می‌کند که قیمت ارزش واقعی باشد. زیرا صادرات و توریسم رونق پیدا می­کند.

بله، هزینه سفرش کم می‌شود.

چیزهایی که به مملکت پول می‌آورد صنعت توریسم و صادرات است. ولی الآن خیلی‌ها هستند که به ترکیه می‌روند و 500 هزار تومان خرجشان می‌شود. شما به شمال ایران هم که بخواهید بروید 500 هزار تومان خرجتان می‌شود!

شرکت زحل را هم می‌فرمایید که کارش چیست؟

بله خرید و فروش می‌کند. البته شرکت زحل به عنوان مهندسی زحل است و شرکت ثبتی نیست. الآن هم که در اتحادیه هستم.

چند وقت است که رئیس اتحادیه هستید؟

3 سال است.

قبلش هم عضو آن بودید؟

بله، الآن هم در مجموعه امور صنفی فعالیت‌هایی دارم و عضو مجمع خیرین سلامت استان تهران هستم.

خوب، اگر اجازه بدهید چون موضوع این کتاب کارآفرینی است چند سؤال راجع به کارآفرینی بپرسم؛ البته این مطالبی که شما فرمودید همه‌اش پر از کارآفرینی بود. جدای از تعاریف رسمی که در جاهایی مختلف از کارآفرینی هست به نظر شما به چه جور آدمهایی می‌شود گفت کارآفرین؟

فرایند کارآفرینی یعنی استفاده کردن از امکانات و فرصتهای موجود برای بهتر یا بهینه کردن یا خلق یک موضوعی که آن کار را بهتر انجام بدهد. حالا بهتر انجام دادن هم از لحاظ توجیه اقتصادی است و هم توجیه فنی است و هم توجیه ایمنی کار است. یعنی کارآفرین کسی است که از همین امکانات موجود بتواند کار بهتری انجام بدهد.

یعنی با همان امکانات، کاری را بکند که بقیه نکرده‌اند؟

تمام کارهای مختلفی که برای شما گفتم هیچ جایی را عوض نکردم بلکه دیدم یک چیزهایی هست که کس دیگر این‌ها را نمی‌بیند!

 

مثل همان پایه که دادید برایتان ساختند.

بله، یعنی کسی آن را نمی‌بیند و فکر می‌کند همان چیزی که از قبل انجام داده می‌شده است را باید مبنا قرار بدهد.

برای این که آدم بتواند در جهت کارآفرینی گام بردارد یک سری ابزار لازم دارد. مثلاً هوش، اراده، پشتکار، امکانات مالی، انگیزه، الگوی خوب و … شما نقش هر کدام را چقدر پر رنگ می‌بینید؟

بگذارید من تعریف دیگر‌ی بکنم: یک «جوشش» باید باشد. مثلاً در قدیم یک جایی کمی آب پیدا می­شد. مردم هم می‌کندند و می‌شد چشمه. یعنی یک چیزی شما می‌دیدی و بعد می‌رفتی دنبالش و توسعه می‌دادی. 90 درصد موفقیت «کوشش» است و 90 درصد این کوشش «استمرار» است. یعنی کسی که شما می‌بینید موفق شده است، معجزه‌ای اتفاق نیفتاده که موفق شده است. یعنی او در این کار این‌قدر استمرار داشته تا موفق شده است. گاهی شده که راه‌حل یک مسئله در خواب برای شما تداعی می‌شود. من فکر می‌کردم این اتفاق فقط برای من افتاده است. بعد که کتابها را مطالعه کردم دیدم خیلی‌ها این‌جوری شده‌اند. به گونه‌ای این تعداد زیاد بوده که در این کتاب نوشته شده است.

حالا از آن چیزهایی که شما گفتید «انگیزه» خیلی مهم است که برمی‌گردد به آن جوشش. بعد امکانات مهم است. اگر برای شما امکان این نباشد که نوعی از زندگی را داشته باشی که بتوانی آن جوشش را پیگیری کنی، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. من الآن با زن و بچه و این همه گرفتاری مطمئن باشید آن همه کاری را که آن موقع می‌کردم نمی‌توانم بکنم. الآن هر کاری می‌خواهم بکنم محافظه‌کاری می‌کنم. ولی آن موقع محافظه‌کاری نبود. یعنی این «جوانی» که گفتم خیلی مهم است. آن چیزی را که می‌خواهی دنبالش می‌روی و از هیچ چیز هم نمی‌ترسی. الگو بسیار مهم است. بعضی افراد هستند که شما نمی توانید از آنها چیزی یاد نگیرید!

پس یک مقدار فراغ خاطر هم باید باشد؟

حتماً باید باشد. البته فراغ خاطر هم تعریف دارد. یک نفر می‌گوید من ماهی فلان قدر داشته باشم فراغ خاطر دارم. یک نفر می‌گوید اگر مخارج زندگی با درآمدم برابر بشود، برای من فراغ خاطر است.

ولی مهم‌تر از همه استمرار است. من خیلی از دوستان را می‌بینم که پیش ما می‌آیند و بسیار خوب صحبت می‌کنند. اطلاعاتشان از من بیشتر است ولی شما یک کار را به آنها ارجاع می‌دهید نمی‌‌توانند انجام بدهند. پیگیری و استمرار خیلی مهم است. روزی که اولین مقاله را می‌خواستم بنویسم بیچاره شده بودم. ولی حالا سه روز دیگر باید مقاله‌ام را بدهم ولی هنوز حتی موضوعش را هم انتخاب نکرده‌ام. یک شب می‌نشینم می‌نویسم و می‌دهم. استمرار «اعتماد به نفس» می‌آورد.

شما تعریفتان از موفقیت چیست؟ حالا چه فردی بگوییم و چه یک مجموعه جدید، یک شرکت یا یک اتحادیه؟

تعریف علمی موفقیت این است که: موفقیت یعنی «رسیدن به آن چیزی که دوست داری یا آرزو می‌کنی». خوشبختی یعنی «دوست داشتن آن چیزی که داری». طرف می‌گوید من به دنبال خوشبختی هستم! این نیست که یک چیزی را ایجاد بکنند تا شما خوشبخت باشی، ‌بلکه خوشبختی «نوع نگاه» شماست به خودت. ما یک سری چیزهایی را تعریف می‌کنیم که دوست داریم به آنها برسیم. در این دوست داشتن تعریف عقلی کرده‌ایم و تعریف احساسی هم کرده‌ایم. انجام کار هم دو بعد دارد: یکی عقلانیت و یکی امکان‌ورزی است. همه چیزی هم که ما دوست داریم شاید امکانش نباشد. یعنی عقل ما بگوید که این خیلی چیز خوبی است ولی امکانش نباشد یا امکانش باشد ولی عقل ما اجازه ندهد. من همیشه یک مثالی می‌زنم ما روی زمین ایستاده‌ایم. عقل ما می‌گوید خیلی خوب بود اگر من می‌پریدم به طبقه چهارم! ولی امکانش نیست. حالا اگر رفتی پشت بام طبقه چهارم و ایستادی امکانش هست که بپری پایین ولی عقل می‌گوید نه!

این که گفتید فردی است. حالا یک شرکت یا یک گروه یا یک سازمان یا اتحادیه موفق چه مشخصاتی دارد؟

خوب، این‌ها یک هدفی را برای خودشان تعریف می‌کنند. فرض کنید یک شرکت تولیدی، سهیم شدن در بازار یا توسعه دادن سهمش در بازار برای فروش کالایش را برای خودش تعریف می‌کند و می‌گوید من باید کیفیتم را بالا ببرم. بالا بردن مزایای نسبی خود آن مجموعه و همین که آن مجموعه روی پای خودش بایستد موفقیت است. چون شما همیشه می‌توانید کیفیت را بالا ببرید ولی گران تمام بشود. پس ما دو تا چیز را تعریف می‌کنیم: می‌گوییم: «کیفیت و سودآوری» یا همیشه این را بگوییم: «مشتری‌مداری و سودآوری» یعنی هم شرکت باید سود کند و هم مشتری را نگه دارد. مشتری را چطوری می‌تواند نگه دارد؟ کیفیت و خدمات پس از فروشش را باید بالا ببرد. الآن غیر از مشتری‌مداری در دنیا «شهروندمداری» پیش آمده است. یعنی اینجا اول محصول‌گرایی بود و یک موقع هر چه تولید می‌کردیم را می‌فروختیم.

مثل پیکان!

بله، بعد یک مدتی شد مشتری‌گرایی و بعد به مشتری‌مداری رسیدیم. الآن این قسمت شده شهروندگرایی و شهروندمداری. یعنی این که شما الآن یک محصولی را تولید می‌کنید که سودآوری دارد، مشتری هم از کیفیت شما راضی است؛ ولی آن محصول برای محیط زیست زیان دارد.

یعنی توسعه پایدار را تأمین نمی‌کند …

این یعنی هم مشتری راضی است هم شما داری سود می‌کنی ولی محیط زیست را خراب می‌کند. مثلاً یک کالایی را تولید کرده‌ای و سود کرده‌ای و مشتری هم راضی است. ولی این‌قدر موقع کار صدا می‌دهد که همسایه‌ها ناراضی‌اند. خیلی می‌شود مثال زد. الآن دیگر در دنیا شهروندگرایی مطرح است. فرض کن خودت سود می‌بری و مشتری‌ات هم راضی است. ولی مصرف سوخت این‌قدر زیاد است که توجیه ملی ندارد. پس می‌بینید در یک شرکت، موقعی که می‌گوییم مشتری‌مداری و سودآوری باید همه را داشته باشید.

ما بیشتر به دنبال این هستیم که کالایی که داریم تولید می‌کنیم از نظر دوام در همان حد استاندارد خودش باشد و بعد هم آن شرکت روی پای خودش بایستد. کیفیت الآن لازم است ولی کافی نیست.

شما تعداد زیاد و متنوعی کارهای مختلف داشته‌اید با افراد مختلفی شراکت داشته‌اید. در ایران شراکت، داستان پرحاشیه‌ای است. وقتی چند نفر آدم می‌خواهند در یک کسب‌وکار شراکت بکنند باید چه ویژگیهایی داشته باشند؟

راست می‌گویید! شراکت در ایران درست تعریف نشده است. دلیلش این است که ما نتوانسته‌ایم هنوز زمینه­کاری و زمینه روابط­مان را جدا کنیم. آنهایی که توانسته‌اند این کار را بکنند موفق بوده‌اند. در دنیا یا شریک «سرمایه‌گذار» است و هر سال در مجمع عمومی شرکت می‌کند و توضیحات مدیریت را می‌شنود. اگر هم راضی نبود مدیرش را عوض می‌کند و مشکل حل می‌شود. ولی در ایران خیلی شراکتها از دوستی‌ها شروع شده است. در دوستی‌ها دو سه مطلب هست: یکی این که موقعی که شراکت جلو می‌رود یک عده بیشتر کار می‌کنند و یک عده کمتر و یک عده اصلاً کار نمی‌کنند و این باعث اختلاف می‌شود. مثلاً شریکش رفته بیرون و کار آزاد می‌کند. بیشتر درمی‌آورد ولی این فرد در شرکت دارد مدیریت می‌کند و با یک حقوق معمولی کلی گرفتاری دارد. ولی الآن به این صورت شده است که با توجه به این که مملکت ما بزرگترین جایی که قبلاً کارهای مشارکتی می‌کردند کارهای تولیدی بود این کارهای تولیدی الآن به یک جایی رسیده است که من هم که خودم کار تولیدی می‌کردم مانده‌ام. دیگر آن شرکا یواش یواش رفته‌اند؛ چون این‌قدر مشکلات در کار تولیدی زیاد است که شما باید زود تصمیم بگیری و محکم بایستی. چون اگر بخواهی زیاد بحث بکنی نمی‌شود.

رسیده‌اند به جایی که یا به کسانی که مدیریت می‌کردند اعتماد کرده‌اند و گفته‌اند که شما بروید و مدیریت بکنید یا صاحبان و شرکا رفته‌اند کنار و یک عده کمتری مانده‌اند که بتوانند آن کار را ادامه بدهند. همین طوری هم که شما گفتید فرهنگ شراکت در مملکت ما تعریف حقوقی ندارد. ما همیشه به عنوان افراد حقیقی می‌آییم با هم شریک می‌شویم در حالی که در تمام دنیا آن مجموعه یک جنبه حقوقی دارد و خیلی شفاف است. ما زیاد دوست نداریم بین خودمان قرارداد بنویسیم و امضا کنیم و همه جزئیات را بنویسیم. آقا! من یاعلی گفته‌ام و تا آخرش هم هستم! من البته آینده خیلی خوبی می‌بینم. چون الآن دارد همه این‌ها نوشته می‌شود و مدون می‌شود.

آقای مهندس! سؤالی هست که شما دلتان می‌خواسته که ازتان بپرسم تا به عنوان تتمه در اینجا مطرح بشود؟

خیلی از این چیزهایی که به شما گفتم شاید مهندسی هم نبود. ولی آن چیزی که در مملکت ما نسبت به آن غفلت شده مدیریت است. ما مهندسهای خیلی خوبی داریم. چرا وقتی مهندسهای ما به خارج می‌روند برجسته می‌شوند؟

چون تحت مدیریت‌های خوبی قرار می‌گیرند …

بله مدیریت‌ها است که باعث می‌شود که این‌ها خلاقیتشان را رو کنند و ارزشهایشان را شکوفا کنند. ما مشکلمان در اینجا نداشتن آدم متخصص نیست؛ مشکلمان مدیریت است. یک سری آیتم­هایی هست که در MBA به آنها هم‌افزایی می‌گویند. یک نفر می‌تواند یک گونی برنج 20 کیلویی بلند کند، آن یکی هم یک گونی 20 کیلویی. ولی 2 نفری با هم یک گونی 50 کیلویی را بلند می‌کنند! آن 10 کیلو اضافی، «هم‌افزایی» است.

مثلاً در این مدیریت اتحادیه که دارم یکی از کارهایم همین است. الآن که اینجا نشسته‌ام دارم مدیریت اتحادیه را انجام می‌دهم و خوب هم جلو می‌روم. یکی ازمهمترین علتهایش رویکرد ما به هم‌افزایی است. مردم با آدم «متکبر» ارتباط برقرار نمی‌کنند. ولی شما اگر در عین داشتن دانش و توانایی با مردم هم راحت صحبت ‌کنی احساس می‌کنند که احتمالاً تواضع داری و این خیلی به شما کمک می‌کند. ما بعد از خدا زنده به کمک مردم و ارتباطات هستیم. یک مؤسسه پژوهشی هست در دانشگاه استنفورد که تحقیقاتی کرده و نشان داده است 5/12 درصد موفقیت انسانها مربوط به هوش و ذکاوتشان و فیزیک بدنی و آن چیزهایی است که خودشان دارند و 5/87 درصد موفقیت آنها مربوط به ارتباطاتشان می‌شود!

یعنی آن را اکتساب می‌کنند یا همان قانون جذب!

و این که شما چطور بتوانی از یک نفری که در فلان کار استاد است استفاده بکنی. شما فرض کنید در این کار مهارت دارید. آن 5/87 درصد این است که من چه جوری با شما ارتباط برقرار کنم که آن کار که برای من پیش آمده است را شما برای من انجام بدهی.

اتفاقاً در تعاریف کارآفرینی هم این موضوع می‌گنجد که شما چطوری دیگران را به کار بگیرید.

بله، می‌گویند مدیر خوب در ایران به مدیری می‌گویند که به جای 10 نفر کار کند! تعریف ما این است که مدیر خوب کسی است که 10 نفر را به کار بگیرد. مثلاً در اتحادیه ما چنین ساختاری هست. چون در اتحادیه و اصولاً تأسیسات مکانیکی در کل کشور ما راه درازی را در پیش داریم. مسئولیت ما به عنوان اتحادیه و هم به عنوان مهندسان فنی بسیار بالاست. به شما گفتم ما منافع ملی کشور عزیز اسلامی ایران – اشتغال جوانان و حمایت کیفیت محور از تولیدات داخلی را به عنوان رسالت و چشم انداز خود تعریف کرده­ایم و این زمانی به دست خواهد آمد که بتوانیم با نظام مهندسی – انجمن مهندسان مکانیک – سندیکای صنعت تأسیسات و وزارت مسکن و کلیه افرادی که در این زمینه کار می­کنند تعامل داشته باشیم. ما باید با مؤسسه استاندارد از نزدیک تعامل داشته باشیم. الان تأسیسات مکانیکی مهجور است، در عین حالی که بسیار مهم است. پس در اندازه اهمیتش به آن باید نگاه کرد. رعایت مسائل زیست محیطی، مصرف بهینه انرژی، امنیت استفاده­کنندگان همگی باید در جایی بررسی شود. خوشبختانه، ما پیگیر هستیم و دیگران هم مصمم و انشاءالله با تعامل با هم بتوانیم این مسئولیت را به درستی انجام دهیم.

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. زمینه های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *