گفتگو با آقای مهندس محمدمهدی رحمتی

 گفتگو با آقای مهندس محمدمهدی رحمتی

دانش‌آموخته‌ی مهندسی برق ورودی 1353

معاون محترم نظارت راهبردی معاونت برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی رئیس‌جمهور

تلفن: 33271

Email: D_rahmati@mporg.ir

لطفاً خودتان را معرفی کنید و در مورد سوابق تحصیلی خود توضیح بفرمایید.

من محمدمهدی رحمتی، ورودی سال 1353 دوره‌ی نهم دانشگاه صنعتی شریف در رشته‌ی مهندسی برق کنترل هستم، در سال 1363 با معدل 16 فارغ‌التحصیل شدم، زمانی‌که من فارغ‌التحصیل شدم در رشته‌ی برق شاگرد دوم بودم.

اساتید شما چه کسانی بودند؟ مثلاً پروفسور رضا آن زمان در دانشگاه بودند؟
خیر. آن‌ها دوره‌های قبل از ما بودند، گذشته از اساتید رشته‌های عمومی، فکر می‌کنم از اساتید دوره‌ی من فقط جناب آقای دکتر علوی در دانشکده باشند که البته ایشان هم پارسال بازنشسته شدند. آقای مهندس علوی با این‌که تحصیلاتش کارشناسی ارشد بود ولی خیلی خوب تدریس می‌کردند، بعد از فارغ‌التحصیلی ما ایشان هم دکتری گرفتند.
آقای مهندس صمصام، آقای دکتر رحیمی، آقای دکتر سراجی بودند که به آمریکا رفتند، آقای دکتر احسان و آقای دکتر فیروزآبادی و آقای دکتر مروستی گویا هنوز هم در دانشگاه هستند. آقای دکتر رنجبر، آقای دکتر عارف و آقای دکتر تبیانی در این اواخر آمدند که من واحدی با آن‌ها نداشتم ولی با آن‌ها دوست بودم، آقای عباس‌پور استادم بودند که خدا بیامرز شهید شدند. آقای دکتر بهدشتی هم‌ استادم بودند که می‌دانم بازنشسته شده‌اند. آقای دکتر سراجی خیلی باسواد بودند و بعداً به آمریکا رفتند. مرحوم دکتر کارلوکس از دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران استاد مهمان بودند که استاد باسوادی بودند و پارسال فوت شدند. با آقای مهندس سلطانی استاد مهمان از دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران هم که از مؤلفین و باسابقه‌های رشته‌ی قدرت بودند درس‌های کنترل مرتبط با رشته‌ی قدرت گرفته‌ام.

مقطع کارشناسی‌ارشد را در چه رشته­ای گذرانده‌اید؟
من مقطع کارشناسی‌ارشد را اقتصاد خواندم و از مؤسسه‌ی عالی پژوهش در برنامه‌ریزی و توسعه مدرک گرفتم. اساتید آن زمان، آقای دکتر آشتیانی، دکتر مشایخی، دکتر طبیبیان، دکتر فرهادی، دکتر صالحی اصفهانی (از آمریکا)، دکتر صوفی (از آمریکا)، دکتر عرب‌مازار (شهید بهشتی)، دکتر جلالی نائینی، دکتر پوریان و دکتر نیلی بودند.

آقای مهندس با چه انگیزه‌ای به اقتصاد گرایش پیدا کردید؟
ما جزء اولین دوره‌هایی بودیم‌ که با لیسانس مهندسی، فوق لیسانس اقتصاد گرفتیم. آن زمان بچه‌های رشته‌های فنی را مؤسسه‌ی عالی پژوهش پذیرش می‌کرد. برای ما که انگیزه‌های شدید سیاسی و انقلابی در اداره‌ی کشور داشتیم جذاب بود. در نیمه‌ی اول دهه‌ی 60 چون تازه انقلاب کرده بودیم، زمان بچه‌ها در تمام ارگان‌های انقلابی مثل سپاه، جهاد و غیره مشغول به‌کار شدند، به قول معروف کارها غیر کار مزدی و غیر کارمندی بود، یعنی ارگان‌های خودجوش که می‌خواست مملکت را آباد کند، درست شده بود و ما با این انگیزه‌ها دوران دانشجویی خود را گذرانده بودیم. بعد از انقلاب هم دانشگاه را رها کردیم و تلاش‌کردیم که کشور را سر پا نگه داریم و ممکلت درست‌تر اداره شود، اما کم‌کم برایمان روشن شد که اداره‌ی کشور محتاج علم است و دانش بشری در این زمینه به سرعت پیش می‌رود. فهمیدیم که با دانش مهندسی نمی‌توان اداره‌ی امور اجتماعی و اقتصادی را پیش برد. بدون تجربه و دانش روز حتماً در زمینه‌های مدیریت و اقتصاد گرفتار می‌شویم. در آن اوضاع و احوال ادامه‌ی تحصیل در رشته‌های مهندسی اصلاً برای من جذاب نبود. در آن زمان با آن انگیزه‌ها شدت تغییر علاقه از رشته‌های مهندسی به علوم انسانی، از جمله اقتصاد بیشتر شده بود. اما در این چند سال اخیر که دانشکده‌ی مدیریت هم درست شده، جریان‌های جدیدی راه افتاده که آدم‌ها با تحصیلات مهندسی در آن واقع می‌شوند و بدون سرگردانی مستقیم وارد دانشکده‌ی مدیریت می‌شوند.

این موضوع به‌ خاطر خلأ مدیریتی که بعد از جنگ  پیش آمد، اتفاق افتاد؟
ممکن است آن شرایط و خلأ مؤثر بوده باشد، اما ما یک فهم و استدلال داشتیم و من هنوز هم به آن استدلال‌ها اعتقاد دارم و برای انتخاب رشته‌ی اقتصاد توسط پسرم هم اجباری در کار نبود. چون می‌دانید که ما خیلی وقت نداریم که با خانواده بگذرانیم. من به پسرم هم استدلال‌هایی را که قبول داشتم می‌گفتم. هنوز هم این استدلال را قبول دارم، در واقع انگیزه‌ی اجتماعی آدمی این است که دلش می‌خواهد مملکتش درست اداره شود، شاید از کلمه‌ی خوبی هم نتوانم استفاده‌کنم ولی برای این‌ که عمق قصه را برسانم از این کلمات استفاده می‌کنم. به نظر من در کشور ما افرادی که کارشناسی‌ارشد و بالاتر مهندسی را می‌خوانند خیلی سطحی‌ نگاه می‌کنند و خردنگر هستند. چرا شاگرد اول‌های کلاس می‌روند در رشته‌ای تحصیل می‌کنند که خودشان را سیاست‌پذیر و زیردست می‌کنند؟ مثلاً برقی‌ها و مکانیک‌ها نهایتاً در یک مؤسسه‌ی پژوهشی یا آموزشی یا شرکت مهندسین مشاور یک طراح کوچک می‌شوند. این خیلی بد است که شاگرد اول‌های کلاس بعد از 10، 15 سال درس خواندن وحشتناک، نهایت نقشی که در اجتماع دارند معلم درس فنی یا مشاور باشد. شاگرد آخرهای کلاس هم سیاست‌گذاران کلان و مدیران این مملکت می‌شوند، وزیر می‌شوند. منطقی نیست که بگویند رئیس بانک مرکزی یا وزیر اقتصاد یا رئیس سازمان برنامه و بودجه و امثالهم یک مهندس باشد. قبول کنیم که بانکداری چند رشته علم است و بسیار پیچیده است و سواد مربوط می­خواهد. در نهایت چه کسی برای اداره‌ی کلان این مملکت تصمیم می‌گیرد؟ شاگرد آخرهای کلاس که در رشته‌های علوم انسانی درس خوانده‌اند.
این علوم جدیدند که دنیا را اداره می‌کنند، اقتصاددان‌ها، برنامه‌ریزان، حقوقدان‌ها، حسابدارها، عالمان رشته‌های تجارت در آن خیلی نقش دارند و هم خیلی درآمد دارند و درآمدشان اصلاً قابل مقایسه با درآمد یک مهندس نیست. سال 69 که آمدم سازمان برنامه تا سال 72 خیلی تلاش‌ کردم که حرف داشته باشم. در پست‌های کارشناسی تا مدیریتی قرار گرفته‌ بودم، اما دیدم یک مهندس حق ندارد در امور برنامه‌ریزی، اقتصاد و مدیریت کشور حرف بزند. ما هر کاری که انجام می‌دادیم با تجربه و مطالعه و علم شخصی خودمان بود. هرکس حق داشت بپرسد خوب تو چه‌کاره هستی؟ چه دانشی داری؟ یک فرد 35 ساله که می‌خواهد با تجربه‌ی شخصی با همه‌ی علم بشری مقابله کند و حرف بزند حتماً کم می‌آورد. این صحبت‌های ما غیرکارشناسی و بی‌معنی بود، به همین خاطر سال 72 واقعاً می‌دیدم یک چیزی کم دارم و آن این بود که من کاملاً احساس می‌کردم این علم است که کم دارم. حرف­هایی‌ که می‌زدیم همه از تجربه‌ی شخصی‌مان بود و این کار خوبی نیست، من کاملاً در سال 72 به این بن‌بست رسیدم که ما حق نداریم با علم و سواد مهندسی در این سازمان‌ها (سازمان برنامه و بودجه) و در زمینه‌های برنامه‌ریزی اقتصادی و اجتماعی فعال باشیم، مدیر باشیم، کارشناس باشیم. در واقع نمی‌توانیم حرف به درد بخور و تازه بزنیم و ما شاهد این بودیم که شاگرد آخرهای کلاس دوران دبیرستان حق دارند این حرف‌ها را بزنند. با علم شخصی نمی‌شود این‌کار را انجام داد و هر چه بگویی چون علمش را نداری خیلی بی‌ربط می‌شود. سال 72 که به بن‌بست رسیدم، فهمیدم که باید اقتصاد بخوانم. سال اول بود که این مؤسسه هم با گرفتن دانشجو کارش را به سبک جدید شروع کرده بود. من از طریق کنکور در رشته‌ی مهندسی سیستم‌های اقتصادی اجتماعی قبول شدم. اسمش را هم گذاشتند مهندسی سیستم‌های اقتصادی اجتماعی، که به مهندس‌ها بر نخورد. چون در ایران مهندس جماعت افراد دیگر را به حساب نمی‌آورند و فکر می‌کنند اشتباه نمی‌کنند. به هر دلیل این رشته برای من جذابیت خاصی داشت که باعث شد به سمت آن بروم. آن دوره‌ای که من قبول شدم مصاحبه هم داشت. با این‌که ده سال از لیسانس من می‌گذشت ولی من در پذیرش شاگرد اول شدم و فوق لیسانس گرفتم. زمانی‌ که فوق لیسانسم را گرفتم، مدیر دفتر امور انرژی سازمان برنامه بودم. من برای گرفتن پست مدیریتی یا زیاد شدن حقوقم فوق لیسانس نگرفتم، بلکه برای این‌که بتوانم حرف حسابی و قابل قبول بزنم درس خواندم.

آقای مهندس مقداری هم در بحث کارآفرینی وارد شویم. شما در سابقه‌ی کاری‌تان بیشتر در حوزه‌های دولتی فعالیت داشتید؟
من تمام عمرم در حوزه‌های دولتی بودم.

آقای مهندس با توجه به این‌ که شما از ابتدای کارتان در سازمان برنامه بوده‌اید، نظر و دید دولت از اوایل انقلاب تا امروز نسبت به کارآفرینی و نگرش به آن چه تغییراتی کرده است؟
فرق زیادی نکرده است یا بهتر بگویم فرق اساسی و ریشه‌ای حس نمی‌شود. من وضع جامعه‌ی خودمان را با جاهای دیگر مقایسه می‌کنم که در آن کارآفرین درست می‌شود، مثلا در کشور ترکیه یا چین. بگذارید من یک خاطره بگویم، من 10 ،11 سال پیش با رئیس سازمان برنامه که آن زمان معاونش بودم، به چین رفتیم و کارخانه‌های مختلف را بازدید می‌کردیم، به کارخانه‌ای رفتیم که این کارخانه سالی 1.6 میلیارد دلار فروشش بود و کارش تولید لپ‌تاپ بود و خط تولیدش مثل اتاقی بود که ما الان در آن هستیم. بعد از بازدید سر میز نشستیم که با مدیران و مهندسانش صحبت کنیم، من قیافه‌ی این جوان‌ها را که دیدم گریه‌ام گرفت وقتی دیدم همه‌شان مثل هم‌شاگردی‌های خودم و مهندس‌های ما هستند و بخش‌های بسیار حساس فنی این کارخانه را در کنار مدیران حقوقی و بازرگانی آن اداره می‌کنند و سالی 1.6 میلیارد دلار هم تولید دارند، هم برای افراد جامعه‌ی خودشان خوب هستند و هم برای خودشان! کسانی که در مؤسسات اقتصادی بزرگ دنیا و حتی در ناسا و جاهای دیگر هستند مثل هم‌شاگردی‌های من هستند، ولی همکلاسی‌های من در اقصا نقاط دنیا پراکنده‌اند و یک جا جمع نیستند که تولید ملی‌شان را بالا ببرند. با دیدن قیافه‌ی این بچه‌های چینی من نتوانستم خودم را کنترل کنم، افسوس خوردم و گریه می‌کردم و یاد بچه‌های خودمان می‌افتادم‌ که این‌ها هم می‌توانستند در این مملکت مؤثر واقع شوند. کاش طوری سازمان‌دهی می‌شدند و کار می‌کردند، ولی نشدند. از 120 هم‌شاگردی‌ام فکر نمی‌کنم 10 نفرشان هم در ایران باشند. مثلاً همین آقای دکتر باستانی که الان در دانشکده‌ی برق هستند هم‌دوره‌ای ما، ورودی سال 53 شریف بودند. چرا در چین این‌طور است ولی در ایران این‌طور نیست؟ ببینید برای اداره‌ی کشور دانش مدیریت و دانش اقتصاد و سایر دانش‌های علوم انسانی لازم است. شما می‌گویید کارآفرینی تعریفش چیست؟ من می‌گویم یعنی این‌که وضعی درست شود که در آن محیط، در آن مملکت که افراد بر حسب دانشی که یاد می‌گیرند به‌طور طبیعی و خودجوش برای تولید در آن‌جا، برای خلاقیت سازماندهی شوند. حالا آنجا چه اتفاقی افتاده است؟ مدیریت در کشور چین و ترکیه طوری است که تمام ابزارهای اتفاق افتادن این تولید را مهیا کرده است. برایتان مثالی می‌زنم. کسی که آنجا می‌خواهد با سرمایه‌گذار خارجی شریک شود، سرمایه‌گذار خارجی به آنجا می‌آید و راحت سرمایه‌گذاری می‌کند. قوانین و مقرراتش طوری تنظیم شده که سرمایه‌گذار خارجی راحت می‌تواند اطمینان کند و سرمایه‌گذاری کند. ببینید برای این‌که کارآفرینی اتفاق بیافتد، یک‌ سری قوانین و مقررات ثابت و منطبق بر فرهنگ ملی و متناسب با انگیزه‌های اقتصادی طرف خارجی که سود می‌خواهد باید فراهم شود. آن‌ها توانستند یک‌سری قوانین و مقررات دائم و ثابت و منطبق بر اصول اقتصادی که در بازار کار می‌کند بسازند، بنویسند، ابداع کنند. پس مدیریت موفق با قوانین ثابت و دائمی درست می‌شود که هم منافع چینی‌ها را حفظ می‌کند و هم به منافع سرمایه‌گذار کمک می‌کند. این مدیریتی که این کارها را انجام می‌دهد اقتصاددان‌ها، حقوقدان‌ها، عالمان دانش‌ مدیریت هستند، مهندس‌ها که این قوانین و روابط را نمی‌شناسند. من با مهندس‌ها، حقوق­دان‌ها و اقتصاددان‌ها کار کرده‌ام. ‌مهندس‌ها برای ساخت و پیشبرد دنیای فیزیکی بسیار مفیدند و نقش آن‌ها در پیشرفت فنی کشور حیاتی است، اما مهندس‌ها دنیا را صفر و یکی می‌شناسند و خیال می‌کنند همه‌چیز را می‌شود مهندسی‌کرد. واقعاً امور اجتماعی و اقتصادی را نمی‌شود مهندسی کرد، ولی می‌شود از دانش ریاضی و مهندسی استفاده کرد، مدل‌سازی کرد. یعنی مهندس‌ها چارچوب فکری استدلالی و ریاضی دارند و بازی فکری قشنگی می‌کنند ولی نمی‌شود اجتماع و اقتصاد را مثل دنیای فیزیکی مهندسی‌کرد. یکی از کارهای ناموفق دولت این است که خیال می‌کنند با تفکر خالص مهندسی می‌شود اجتماع و اقتصاد را  درست کرد و بعد می‌بینند روش مهندسی جواب نمی‌دهد و خراب‌کاری می‌کند. این است که مدیریت در چین بر نظام و انگیزه‌های بازار و علم اقتصاد متکی است. اتکا بر علم مدیریت اتکا بر تعامل با دنیا! با اتکا بر این مسائل توانست محیطی درست کند که در آن شرکت‌ها پا بگیرند، رشد کنند و کارآفرینی‌ کنند. پس در واقع کارآفرینی از نظر من محیطی است که در آن افرادی که می‌خواهند کار کنند و خلاقیت داشته باشند، راحت در آن محیط بتوانند کار کنند. بدیهی است در آن محیط کارآفرینان، مهندسان، حقوقدان‌ها، اقتصاددان‌ها و مدیران و افراد خلاق و زحمتکش و افراد سرمایه‌گذار ریسک‌پذیر اقتصادی پاداش (سود) می‌گیرند و افراد حراف، بی‌سواد، تنبل، قانون‌شکن و ویژه‌خواه بدبخت می‌شوند. لذا هرکس که استعدادی دارد در راه کارآفرینی به کار می‌گیرد نه برعکس!

یعنی شما کارآفرینی را  جزء ویژگی‌های شخصیتی یک فرد نمی‌بینید؟
قوانین و مقررات و محیط خیلی مؤثر است. ببینید در محیط ما نظام بانکی به دارایی شما وام می‌دهد نه به توانایی شما! شما می‌روید و می‌گویید وام می‌خواهم، بانک می‌پرسد که وثیقه دارید؟ 200 میلیون تومان باغ و ملک بیاورید، سندش را بیاورید تا من 100 میلیون تومان به شما وام بدهم. شما اگر بروید و بگویید که ما 5 نفر هستیم که شاگرد اول دانشگاه هم بودیم و حتی ثبت اختراع و غیره و چه داریم و می‌توانیم کاری انجام دهیم به شما جواب رد می‌دهند، یا در مسیر پردست‌انداز و بی‌نتیجه می‌افتید تا خسته شوید. علاوه بر قوانین و مقررات که برای کارآفرینی شما مهیا نیست، آموزش‌های شما هم برای کارآفرینی نیست، برای کارمندی و کار انفرادی است. چون زبان بانک را بلد نیستید، حرف بانک‌پسند بیان نمی‌کنید، پس امکاناتش موجود نیست!
شما یک نوع شیرینی که می‌خرید اگر صورت مرتبی نداشته باشد هیچ‌وقت نمی‌خرید، پس آن کالا مشتری‌پسند شده که شما می‌خرید. در مورد کار‌آفرینی هم باید محیط و هم مجموع دانش افراد مناسب باشند. اولاً این‌ که باید حرف را بر اساس آن مواردی که بانک می‌پسندد بیان کنید و این‌که بلد باشید طرح‌ها را بنویسید. دوم این‌که کالایی که می‌سازید صرفه‌‌ی اقتصادی داشته باشد، بازارپسند باشد و سودآور باشد. سوم این‌ که اگر بروید بانک، بانک باید بگوید من به آینده‌ی شما وام می­دهم، حداقل بگوید من هم به دارایی شما و هم به آینده‌ی شما وام می‌دهم. محیط حقوقی و قوانین برای ثبت حق و حقوقتان مهم می‌باشد و این‌ که اگر کاری را انجام بدهید امکان ثبت حقوقتان (برند) را داشته باشید. اگر با زحمت محصول تازه ابداع کنید، خیلی از این شرکت‌های شیاد تنبل بعد از این‌که شما 2000 تا از محصول را تولید کردید و در بازار فروختید از آن محصول کپی می‌کنند و هیچ امکانی که حقوق خود را آسان، راحت، خوب و قابل دفاع ثبت کنید، ندارید. پس برای چه این‌ها را اختراع می‌کنید؟ شما اختراع می‌کنید و بعد ‌یکی دیگر آن را می‌سازد. ببینید وقتی ما نتوانیم بازار را با علم اقتصاد، علم مدیریت و علم حقوق و علوم مرتبط با بازار نگه داریم، نتوانیم سامان‌دهی کنیم، محیط کارآفرینی را ویران کرده‌ایم و محیط کلک و دزدی و مفت‌خوری و زورگویی درست می‌کنیم.
وظیفه‌ی دولت‌ها پشتیبانی از همه‌ی خدمات است. مثلاً دولت‌های مطرحی مثل امریکا 30 ،40 درصد تولید ملی‌شان را خرج نظاماتی‌ که بازار را نگه می‌دارد می‌کنند.کل قوه‌ی قضاییه و قوانین آن‌ها برای این است که حقوق مردم را نگه دارند. همه‌ی نظام‌ها برای نگه داشتن این حقوق‌ها است. اگر حقوق‌ها حفظ شود کارآفرینی شکل می‌گیرد، آدم‌ها می‌توانند رقابت کنند، آدم‌ها می‌توانند شکوفایی داشته باشند، می‌توانند خلاقیت داشته باشند، می‌توانند نان خلاقیت‌شان را بخورند. ما در کار دولتی چرا می‌گوییم کارآفرینی نیست؟ چه مهم است خلاقیت داشته باشیم یا نداشته باشیم! آخر ماه حقوق می‌گیریم!
ایجاد محیط مناسب بخش بسیار بزرگی از وظیفه‌ی کارآفرینی خواهان است که من یقین دارم این کار وظیفه‌ی دولت است که محیط‌ها وسازمان‌های پشتیبانی‌کننده‌ی کارآفرینی و نظام حفظ حقوق مالکیت و محرک‌های انگیزشی آدم‌ها را برای تولید برقرار‌ کنند. الان من با شما  قرارداد می‌بندم که دو سال برای شما کار کنم، فردا صبح قرارداد را نادیده می‌گیرم و با دیگری کار می‌کنم. مجازات هم نمی‌شوم. این درست نیست؛ چرا بحث نرم‌افزار در مملکت ما پا نمی‌گیرد، ببینید من در شرکت شما کار می‌کنم یک نرم‌افزاری می‌سازم، شب بعد از شرکت شما می‌روم و نرم‌افزار را به شرکت دیگری به نصف قیمت می‌فروشم و به آن‌ها می‌گویم‌ که آن را بفروشند، نصف سود هم برای من! این شرایط ویران‌کننده‌ی کارآفرینی و خلاقیت است. شما به من بگویید که با این وضع چه‌طور می‌شود یکی برود یک شرکت تأسیس کند تا نرم‌افزار درست‌ کند. یا باید انفرادی کار کند یا این‌که اگر 5 نفر شدند و یکی از آن‌ها خیانت کند، نرم‌افزار را بردارد و به دیگری بفروشد تا بقیه کاملاً زیان کنند، لذا انگیزه‌ی افراد به سمت خیانت می‌رود. حداقل به‌ خاطر عدم اطمینان، شرکت‌ها همواره کوچک می‌مانند. در این شرایط کارآفرینی چه­طوری‌ راه می‌افتد؟ ببینید یکی از شرایط کارآفرینی و حفظ حقوق مالکیت وجود قوه‌ی قضاییه‌ای است که در دسترس، ارزان، سریع، پیش‌بینی‌پذیر و قاطع باشد. این مسائل است که کارآفرینی در این محیط‌ها اتفاق می‌افتد. کارآفرینی به محیط اجتماعی اقتصادی مناسب احتیاج دارد که دولت‌ها و حکومت‌ها آن را پشتیبانی می‌کنند، تنظیم می‌کنند و تمام مراحل را برای انجامش آماده می‌کنند. کارآفرینی یعنی محیط اجتماعی اقتصادی است که توسط حکومت‌ها و دولت‌ها پشتیبانی می‌شود. افراد متفرقه خیلی نمی‌توانند این کارها را بکنند و دولت‌ها هستند که می‌توانند و باید این ابزارها را فراهم کنند.
دولت‌ها نباید وارد فضای فعالیت اقتصادی و کار تولیدی شوند، دولت‌ها نباید در کار اقتصادی مداخله‌ی مستقیم کنند، بلکه باید مراقب فضای رقابت سالم و کارآفرینی باشند نه برعکس.
ببینید اگر نظام کارآفرینی درست شود، آموزش‌های عالی هم به این سمت گرایش پیدا می‌کند تا افراد را برای کارآفرینی تربیت کند. شرکت‌های خوشه‌ای ایجاد می‌شوند و کارها به نحو عالی انجام می‌شود. حکومت کارش این نیست که شرکت درست کند. من به این شرکت‌های کوچک دانشگاهی که ایجاد شده اعتقاد ندارم، چون در پایداریشان شک دارم. این شرکت‌ها با زور سر و پا نگه داشته شده‌اند. در صورتی که در کشورهای با محیط کارآفرین، این شرکت‌ها به‌صورت خودرو از زمین می‌رویند، خودشان بزرگ می‌شوند، چون نظام درست است. حالا ما این‌ها را می‌فهمیم، مهندس‌های جوان و بی‌ادعای ما در این مملکت هیچ تقصیری ندارند، چه آن‌هایی که مسئول می‌شوند، چه آنهایی که کار فنی می‌کنند، این‌ها تقصیر ندارند. تقصیر این است که علوم انسانی از جمله حقوق، بازرگانی، مدیریت، اقتصاد، در تعامل با دانش و اقتصاد دنیای خارج باید پیشرفت کنند و جا بیافتند. در واقع این نظام کارآفرینی است که باعث می‌شود تا ما پیشرفت کنیم.

خیلی ممنون آقای مهندس. بسیار لطف کردید که وقتتان را در اختیار ما  گذاشتید.

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. زمینه های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *