مصاحبه آقای مهندس عطار

گفتگو با آقاي مهندس احمد عطار

دانش­آموخته مهندسی برق، ورودی ۱۳۴۵

مديرعامل شرکت مهندسان مشاور ناموران

زمينه فعاليت شرکت:

مهندسی مشاور، EPC

لطفاً خودتان را معرفي کنيد. مدارج تحصيلي که طي کرده­ايد و اين که از کجا شروع کرديد.

در سال ۴۵ ديپلم خود را از مشهد گرفتم و دانشگاه صنعتي هم تازه تأسيس شده بود و براي افرادي مثل من جالب بود که دانشگاه جديدي تأسيس شده است از مشهد با تعدادي از همکلاسي ها به تهران آمديم و سه هفته کلاس کنکور رفتيم. در کلاس کنکور ۵۰ نفر بوديم. دوستاني که در کلاس بودند، سؤالاتي را که مي‌کردند براي من خيلي عجيب بود و نمي‌فهميدم راجع‌ به چه چيزي صحبت مي‌کنند؟ خيلي روي من تأثير گذاشت و با توجه به معلومات آنها اميدی به قبول شدن نداشتم! تا اين که نتيجه آمد. تصور من اين بود که اين ۵۰ نفر همه قبول شده‌اند و من ترديد داشتم که دستم را بلند کنم. ديدم هيچ کس دستش را بلند نکرد و هيچ کس قبول نشده بود و فقط من قبول شده بودم و يک نفر ديگر که رزرو بود گفتند که چرا از ابتدا دستت را بلند نکردي گفتم با توجه به سؤالهايي که اين‌ها مي‌پرسيدند، من فکر مي­‌کردم که همه قبول خواهند شد.

آنجا فهميدم يک سري کتابهايي بود که مي‌رفتند آنها را مي‌خواندند و فقط مي‌آمدند همان سؤالها را مي‌پرسيدند. آن سال من هم دانشگاه صنعتي قبول شدم و هم پلي‌کلينيک و هم دانشکده فنی که هر سه تا کنکورهاي جداگانه اي داشتند و خوب، انتخاب اين که کجا مي‌خواهي بروي يک معضل بود. به من پيشنهاد مي‌کردند که بروم دانشکده فنی و من به خاطر اين که هميشه چيزهاي جديد را دوست دارم بالاخره دانشگاه شريف را انتخاب کردم. آن زمان، انتخاب رشته خيلي عجيب بود! اين طور بود که با ما مصاحبه مي کردند و بعد مي‌گفتند چه رشته‌اي مي‌خواهي بخواني؟ ما مي‌­گفتيم فلان رشته. مي‌گفتند نه! تو برو اين رشته را بخوان! اين مصاحبه ها توسط دکتر مجتهدي عمده انجام مي شود و گروه هاي ۵ نفري جهت مصاحبه دعوت مي شوند گروه ۵ نفري که من هم عضو آن بودم نفر اول رفت گفت: مي‌خواهي چه بخواني؟ گفت: برق! گفت: نه! تو برو متالورژي. نفر دو گفت: برق! گفت: نه مثلاً شيمي. به من که رسيد من گفتم اگر بگويم: مکانيک يک چيز ديگر مي‌گويد، چون دوست داشتم مکانيک بخوانم! گفتم: برق! گفت: برو اسمت را بنويس! من گفتم: مکانيک دوست دارم! گفت: برو، بعداً تغيير رشته بده! فهميدم که با توجه به نمراتي که از فيزيک، رياضي و… گرفته‌ايم يک تخميني مي‌زنند و پيشنهاد مي‌دهند. در نتيجه اين‌طوري من رشته برق را انتخاب کردم و بعد از آن به رشته برق و الکترونيک خيلي علاقه‌مند شدم. به اين ترتيب شد که سال ۴۵ من در رشته برق وارد دانشگاه شريف شدم. البته دوسال اول به صورت مدرسه بود. ما هميشه امتحان داشتيم: يک هفته شيمي، يک هفته فيزيک و يک هفته رياضيات. دردوره اول حدود ۴۸۰ نفر بوديم. طبيعتاً دانشجويان همه رشته­‌ها با هم دوست بودند و کلاسها عمدتاً مشترک بود و به ترتيب حروف الفبا بود. رشته برق با مکانيک درسهاي مشترک زيادي داشتيم. در نتيجه اين ۴۸۰ نفر همه با هم دوست بودند و تا الآن هستند.

تيرماه سال ۴۹ فارغ‌التحصيل شدم که ذوب آهن امکاناتي را گذاشته بود که به جاي سربازی برويم ذوب‌آهن. تقريباً ۸۰% فارغ‌التحصيلان به ذوب‌آهن آمدند و براي سربازي ما ذوب‌آهن بوديم. من در بخش طراحي بودم. شب قبل از اتمام سربازي، من تسويه حساب نکرده به تهران آمدم.

در ذوب‌آهن کارشناس‌هاي خارجي بودند و شما کارآموزي مي‌کرديد؟ 

آن موقع در بخش طراحي که ما کار مي‌کرديم تعداد روسها محدود بود. فقط يک نفر در بخش برق و کنترل بود. به آن صورت سعي و تلاش از آنها نمي‌ديديم و فقط دوستاني که از قبل آنجا رفته بودند و سابقه بيشتري داشتند عملاً تحت نظر آنها کار آموزي مي کرديم. در قسمتهاي ديگر روسها خيلي کمک مي‌کردند. از لحاظ زبان هم مجبور بوديم يک مقداري روسي ياد بگيريم و نقشه هايي که تهيه مي‌کرديم به زبان فارسي و روسي بود و کلاسهاي آموزش روسي وجود داشت و در حد نياز ياد گرفته بوديم البته در هر بخش مترجم هم بود و تعداد روسهاييکه انگليسي بلد بودند بسيار کم بود. تعدادي از ما حدود ۵۰ درصد را شش ماه ديرتر به سربازی فرستادند و زماني سربازي به اتمام رسيد که دانشگاههاي خارج کشور، پذيرش را انجام داده بودند و و در نتيجه عملا” ۹ ماه ديرترجهت ادامه تحصيل اقدام شد. در اين فاصله در يک شرکت مهندس مشاور در زمينه نفت و گاز کار کردم به نام شرکت جون در تهران و بعد از ۹ ماه جهت ادامه تحصيل به دانشگاه لندن رفتم. در آن زمان گرفتن پذيرش خيلي راحت بود. شهريه ها و هزينه ها خيلي کم بود دانشجو به راحتي مي توانست هزينه ها را پرداخت نمايد کل مدت تحصيل جهت گرفتن فوق ليسانس در رشته الکترونيک در دانشگاه لندن کالج پادشاهي کمتر از يک سال شد جهت تکميل دوره فوق ليسانس بايستي پروژه مي داشتيم من يک پرونده تئوري را انتخاب کردم و پروژه انتخابي سيستم CAD بود. 

در چه زمينه‌اي بود؟ آيا در زمينه مکانيک بود؟ 

پروژه تبديل يک سري معادلات از دامنه زمانی به دامنه فرکانسی و برعکس. تبديل معادلات از دامنه فرکانس به دامنه زمان، البته همانگونه که مطلع هستيد معمولا” پروژه اصلي به چندين زير پروژه تقسيم مي شود و نهايتا” نتيجه زير پروژه ها نتيجه پروژه اصلي را رقم مي زند. بعد از فارغ التحصيلي از دانشگاه لندن برگشتم به ايران و حدود يک سال و نيم در شرکت کرست ايران به عنوان کارشناس ابزاردقيق کار کردم. بعد از آن در سال ۱۳۵۴ به شرکت باتلر کالورن ايران که شرکت مشاور ايراني، آمريکايي بود پيوستم اين شرکت نيز مهندس مشاور در زمينه نفت و گاز بود. بعد از انقلاب تعدادي از کارشناسان باتلرکالورن از جمله من شرکت BCI را در سال ۱۳۵۸ تشکيل داديم پس از مدتي به نام نفيران و سپس به شرکت ناموران تغيير نام داد. شرکت ناموران در دوران جنگ خيلي فعال بود؛ مخصوصاً در پروژه مناطق نفتخيز اتفاقات خاصي در آن زمان مي‌افتاد، از جمله يکي از موارد، زماني بود که خارک را بمباران کردند. آن موقع ما بايد فکر مي‌کرديم که چه جوري صادرات نفت ادامه پيدا کند؟ چند تا پروژه کار کرديم: پروژه‌اي به نام محرم تعريف ‌شده بود و در نتيجه در آن سالها ما روي پروژه خطوط لوله کارهاي زيادي انجام داديم. با رفتن خارجي ها اکثر پروژه ها نيمه کاره رها شده بودند، و فرصتي براي شرکت‌هاي شبيه ما به وجود آمد که بتوانيم جهت تکميل کارهاي باقيمانده اقدام نماييم البته کارفرماها هم ريسک مي کردند، تا آن زمان شرکت ناموران عمده در صنعت نفت و گاز کار مي کرد از سال ۶۳ به پروژه هاي معدني وارد شديم. پروژه گل گهر سيرجان که تا آن موقع توسط يک شرکت سوئدي به نام گرندگز کار انجام شده بود نيمه کاره رها شده بود شرکت ناموران در پروژه گل گهر به عنوان طراح و MC کار کرد و موفق بوديم. با وجود آنکه تا آن موقع در زمينه سنگ آهن ما هيچ تجربه‌اي نداشتيم. ما شايد يکي از معدود شرکت‌هايي هستيم که روي کارهاي جديد فعاليت مي کنيم مثلا” در معادن فلزات سازه آشيانه هاي تعميرات هواپيما طراحي اين پروژه از سال ۱۳۶۵ شروع شد اين آشيانه از سيستم خرپا فضايي به طول ۱۵۶ متر ارتفاع ۲۰ متر و عرض ۶ متر استفاده شده است و همزمان مي تواند ۴ هواپيما جمبوجت را جهت تعمير پذيرا باشد. و ويژگي خاصي که آن طراحی دارد اينست که در زمان انقلاب، سه تا کشتي آهن‌ ‌آلات آمده بود به ايران که پايين‌ترين گريد آهن بود. ما مجبور بوديم طراحی آن آشيانه را بر مبناي آن مواد انجام بدهيم! ازجمله شرکت ناموران توانست در پروژه هاي پالايشگاهي و پتروشيمي وارد شده بعنوان مثال شرکت ناموران طراحي هاي پايه افزايش ظرفيت پالايشگاه هاي اصفهان، لاوان و آبادان و همچنين اعلام آمادگي جهت طراحی پايه واحد الفين به شرکت صنايع پتروشيمي داده­ايم.

به تنهايي وارد پروژه­‌ها مي‌شويد و يا با يک شرکت خارجي به صورت موازي همکاري مي‌کنيد؟

بستگي دارد عملاً مي‌شود گفت در پروژه گل‌گهر و آلومينيوم جاجَرم، تنها رفتيم. آشيانه هواپيما و سکوي دريايي ابوذر را تنها ساختيم. ولي در موارد ديگر با همکار خارجي هم کار کرده ايم و مي­کنيم.

آيا شرکتي در آن موقع در ايران بود که شرکتي مثل شما را نظارت کند يا تأييد کند؟

عمده توسط کارفرماها انجام مي شد.

الآن در ايران به خاطر تنگناهايي که هست بعضي وقت‌ها طراح در کارهايي که اجرا می­شود ناظر هم هست که اين غلط شايد است. بايد يکي ديگر برود بازرسی کند. اگر ايراد يا اشکالي هست بگويد. ولي مواردي بوده است که کلاً به يک شرکت داده شده است.

اگر کار نظارت را همان شرکتي طراحي را انجام داده باشد انجام بدهد، يک سري محاسن دارد و يک سري معايب دارد در مجموع به اعتقاد من محاسنش بيشتر از معايبش است. دليلش اين است که من در زماني که طراحی انجام مي‌دهم و زماني که مي‌خواهندبسازند يک سري ابهامات يا تعبيرات معمولاً در آن به وجود مي‌آيد. زماني که دو تا شرکت متفاوت هستند اين تغييرات جزيي خودشان را خيلي بزرگ نشان مي‌دهند و هميشه يک چالشی بين کسي که نظارت مي‌کند و طراحی کرده به ‌وجود مي‌آيد و خيلي وقتگير است و بعضي وقتها دچار يک سري تأخيرات روي کار می­شود. زماني که خود ما که طراحی کرده­ايم نظارت هم مي‌کنيم، اگر يک چنين مواردي پيش بيايد فوری راه‌حل پيدا مي‌کنيم و مسئله را حل مي‌کنيم و مي‌گذاريم اين مسئله يک موردی براي مذاکرات عديده بشود. در نتيجه از اين ديد نگاه بکنيد حسن است وقتي طراح خودش نظارت مي‌کند، در پروژه هر مشکلي پيش بيايد من طراحی را تغيير مي‌دهم و مي‌رسم به آن کاري که بايد انجام بدهم. طبيعي هم است. وقتي شما طراحی مي‌کنيد، در زمان ساخت بين چهار تا پنج درصد تغييرات، طبيعی است. منتها زماني که اين شرکت‌ها متفاوت هستند، يک مقداري مقابل هم قرار مي‌گيرند و به جاي اين که به تيم کمک کنند يک مشکلاتي براي پروژه ه به وجود مي‌آيد. در نتيجه اگر اين جوري نگاه کنيم، به نفعمان است. ولي چيزي که حتماً بايد جدا شود، کنترل کيفی و صحه­گذاری است که بايد حتماً شرکت ديگری کنترل کند؛ نه روي اجرا بلکه بر روي کيفيت.

در زمينه کاميشنينگ نظر شما چيست؟

مسئوليت کاميشن معمولاً به عهده مشتری است مخصوصاً در پروژه­‌هاي EPC و با توجه به ديدي که او دارد پيمانکار اجرايي و آن کسي که طراحی کرده يا فناوری را آورده کمک مي‌کند. در زمان کاميشنينگ طراح، سازندگان وصاحبان ليسانس بعنوان بازوهاي کارفرما حضور خواهند داشت.

ناموران نزديک سه دهه است که فعاليت مي‌کند. به نظر شما کارآفرين چه کسي است و به چه کسي کارآفرين مي‌گويند؟

درحال حاضر ما به عنوان کارآفرين تلقي مي‌شويم ولي روز اولي که شروع کرديم اصلاً نمي‌دانستيم که کارآفرينی چيست؟ فکر مي‌کنم اين فرهنگ هنوز براي همه ما جا نيفتاده است که کارآفريني يعني چه؟ به چه شکلي بايد جلو رفت تا يک کارآفرين شد؟ همان طور که گفتم اتفاقاتي که افتاد ما را به اين جهت آورد. جهت بدي هم نيست، ولي اين که شما از قبل قصد کرده باشيد و بدانيد مي‌خواهيد چه کار کنيد، نبوده و فکر مي‌کنم که اگر در اين زمينه بشود کار کرد و شروع کرد به اين که کارآفريني يعني چه؟ چگونه مي‌شود کارآفرين بود؟ و فکر کنم خيلي روي اين زمينه بشود کار کرد.

اگر بخواهيم در يک جمله بگوييد که بشود در کتاب نوشت به چه کسي مي‌گوييد کارآفرين؟ اگر از لحاظ لغوي نگاه کنيم کار + آفريدن است. يعني اين که يک شخص براي يک عده ايجاد اشتغال کرده است.­ ولي در اين مصاحبه­‌هايي که با اين دوستان داشتم ديدم بعضي­ها يک لينکي هم کنارش مي‌گذارند و مي‌گويند: کارآفرين بايد اين جوري هم باشد؛ نه اين که فقط کار بيافريند.

کارآفرين بايد يک سري مشخصه­‌هايي داشته باشد که اين مشخصه­‌ها يکي اين که «گذشت» داشته باشد. به نظر من اگر گذشت نداشته باشي، کارآفريني به وجود نمي‌آيد. بايد «حس همکاري» داشته باشي که اگر «تيم» نباشد کار انجام نمي‌شود و اگر نيت و حس کار جمعي نداشته باشي و آن گذشتي که گفتم نباشد و يک مسئله ديگر که خيلي مهم است و اگر نباشد حتماً دچار مشکل مي‌شويم اين است که گروهي که با هم کار مي‌کنند قبول داشته باشند چه مثبت و چه منفي «کار جمع بوده است» نه اين که اگر مثبت بود فقط من بودم و اگر نبود نه! بيشتر کساني که از هم جدا شده‌اند سر همين مسئله است که براي کل بوده و با هم جلو رفته­‌اند. در نتيجه اگر اين ديدگاهها باشد «کار» به طور خودکار به ‌وجود مي‌آيد. ما بايد قبول داشته باشيم که به عنوان کارآفرين يک عده‌اي را برای کمک بياوريم و از اول طي بکنيم. قرار نيست من چيزي را براي خودم نگه دارم. اعتقاد شخصي من اين است که اگر يک چيزي را من بتوانم ياد بگيرم، ديگران هم مي‌توانند ياد بگيرند. دليل ندارد که قايم کنيم. بايد با همديگر تبادل افکار کنيم تا بتوانيم کار کنيم. لغت کارآفريني تعريفش خيلي سخت است!

به عنوان نمونه به شما بگويم با يکي ديگر از دوستان صحبت کردم گفت که کارآفرين بايد يک کار جديد شروع کند. در حالي‌که مي‌بينيم کسي که يک کاري که قبلاً هم بوده راه مي‌اندازد و دوباره شروع کرده‌­اند و براي خودشان دارند انجام مي‌دهند. ولي خوب شايد کارآفرين به حساب بيايند. ولي بعضي­ها به خاطر روحيه نوگرايي بگويند که نه بايد حتماً برود يک کار جديدي که قبلاً نبوده يا کمتر بوده است را انجام دهد.

شما رزومه ناموران را نگاه کنيد. ما در ايران خيلي کارهاي جديد انجام داده­ايم، ولي هيچکدام در دنيا کار جديد نبوده است. کارآفرين نبايد فقط کار جديد انجام دهد. نه! بلکه بايد کار را زودتر توسعه بدهد. نوآوري هم مي‌خواهد. اگر بعنوان کارآفرين از ديگاه مديريتي نگاه کنيم اينست که چگونه کار را انجام بدهنم که آن تيمي که با من کار مي‌کنند با من همراه باشند. به نظر من يکي از مسائل بسيار مهم در زمينه کارآفريني، بعد از اين که کار به وجود آمد «نگهداري از آن تيم» است. يعني ما از نظر مديريتي رفتاري را داشته باشيم که تيم ماندگار باشند و بتواند کارهاي بعدي را با مشکلات کمتر با توجه به تجربه هاي کسب شده به سرانجام برسانند.

خيلي­‌ها مي‌گويند که بيشترين سرمايه يک شرکت، نيروي انساني شرکت است و بالاخره شما، هم وقت و هم سرمايه صرف کرده­ايد تا يک نيروي انساني خوب، بماند؟

کاملا” صحيح است يک مورد تجربة شخصي‌ام را بگويم که نشان مي‌دهد فارغ‌التحصيلان دانشگاه صنعتي بايد يک مقدار به آنها آموزش داده شود و نبايد غرور داشته باشند! ما اينجا افرادي را که از جاهاي مختلف مي‌گيريم، آنهايي که از دانشگاه‌هاي سطح پايين‌تر مي‌آيند خيلي بهتر و راحت‌تر کار مي‌کنند و بيشتر مي‌مانند. در صورتي که انتظار مي‌رود چون سطح هوش فارغ‌التحصيلان شريف بالاتر است آنها بايد بهتر کار کنند. در صورتي که اين طور نيست! از دانشگاههاي ديگر بيشتر حرف­شنوي دارند و اين باعث مي‌شود که زودتر برنده شوند. ما که اختراع نمي‌کنيم! اجرا مي‌کنيم. نمي‌دانم چطور مي‌شود به دوستان گفت که اين طوري فکر نکنيد، خلاصه حرف­گوش­کن شويد!

فارغ‌التحصيلان دانشگاه ما بعد از اين که از دانشگاه مي‌آيند بيرون تجربه عملی کمی دارند. شکي نيست! اين که چه کسي زودتر اين را متوجه شود تا برای رفع آن تلاش کند و پذيرش داشته باشد که ديگران بايد به اين آدم ياد بدهند اين مورد بحث است. خوب! با توجه به تعريفي که از کارآفريني داشتيم، به نظر شما در ايران وضعيت چطور است؟ برای يک عده که مي‌خواهند بروند کارآفريني کنند، زمينه را مساعد مي‌بينيد؟ حداقل براي شما اولش فکر کنم فراهم بوده است؟

اتفاقاتي که بعد از انقلاب رخ داد و شرايطی که به وجود آمد، زمينه کارآفريني را براي يک جمع به ‌وجود آورد و حالا يک عده‌اي توانستند از آن فرصت ها استفاده نمايند. الآن هم به نظر من همين است. يعني هر وقت که ما تحريم شويم يامشکلات را از بيرون به ما وارد کنند، کارآفريني مي تواند شکوفا شود منتها مشکلي که من مي‌بينم و گاهي با دوستاني که کارفرما هستند صحبت مي‌کنيم اين است که اين‌ها زماني که اتفاقاتي مي‌افتد و دستشان تنگ مي‌شود، خيلي به ما فرصت مي دهند ولي به محض اين که مشکل بر طرف شد ما را فراموش مي‌کنند و اين حالت، زياد جالب نيست و ما ثابت کرديم که مي‌توانيم کار انجام دهيم؛ با توجه به مشکلاتي که از قبل داشتيم، کارها را انجام داده­ايم. مثلاً در پروژه‌هاي پتروشيمي، ناموران اعلام نمود آمادگي تهيه طراحي پايه واحدهاي الفين را دارد و طي جلسات مختلف به تيم کارشناس کارفرما توانايي انجام طراحي پايه ارائه گرديد و نهايتا” مورد قبول قرار گرفت ليکن به محض اين که يک شرکت خارجي به کارفرما پيشنهاد داد و آمادگي خود را اعلام نمود فراموش کردند که چه کاري داشتند انجام مي‌دادند. اين‌ها حيف است.

دليلش چيست؟ آيا ديدگاه مديران دولتي درست نيست يا مي‌ترسند کار را به طرف ايرانی بسپارند؟

بالاخره هميشه وقتي شما براي اولين بار يک کاري را انجام مي‌دهي، در آن ريسک است. ما هميشه بحثمان با آقايان اين است که فکر مي‌کنيد ديگران از ابتدا وقتي متولد شده­اند بلد بوده‌­اند؟ آمده­اند و شروع کرده‌­اند، سعي و خطا کرده‌­اند تا امروز به جايي رسيده‌اند. ما پيشنهادمان اين بود که اجازه بدهند ناموران وشرکت موردنظر همزمان بصورت موازي کار را شروع نمايند و درنهايت شما کارفرما نميتوانيد نتايج را مقايسه نماييد. اگر ما موفق بوديم دست کم در آينده نحوه مذاکرات به شکل ديگري خواهد بود. ولي متأسفانه بودجه­‌هاي تحقيقاتي محدودي که دارند اين‌ها بلافاصله مي‌خواهند به يک نتيجه برسند. سرمايه‌گذاري براي اين که بيايد وقت بگذارد محدود است. ليکن درجاي ديگر فرصت به شرکت هاي ايراني داده شد مثلا” جهت انجام پروژه ها بصورت EPC درحاليکه قبلا” چنين فرصتي داده نمي شد. ولي اين فرصت داده شد و دو جا ما اشتباه کرديم و بالاخره ياد گرفتيم و نکته بعد، صرفه‌جويي مالي است که در اين کار صورت گرفته. در حال حاضر مثلاً براي يک واحد مشابه حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد ارزانتر انجام مي گيرد چونکه حضور شرکت‌هاي ايراني قيمتها را پايين آورده است. براي اين که دست کم شرکت‌هاي خارجي با ايراني ها بتوانند رقابت کنند، قيمتهايشان را پايين آورده­اند. اين‌ها نکته­‌هاي مثبتي است که اتفاق افتاده است.

حالا اين چيزي که شما مي‌گوييد راجع به کارآفريني در ايران است که اگر شما خودتان يک کاري را انجام بدهيد برمي‌گردد به ديد کارفرماي پروژه­‌ها که عمدتاً هم دولتي هستند. شايد هنوز خيلي اعتماد نکنند به شرکت‌هاي ايراني که دست کم براي اولين بار کار را به آنها بسپارند. آيا مورد ديگری هم در مورد شرايط کارآفريني در ايران به ذهنتان مي‌رسد؟ به عنوان نمونه، مشکل يا دغدغه يک کارآفرين چيست؟

براي کارهاي جديد شرکت ها بايد يک بخش R&D داشته باشند. اين بخش يعني هزينه و در همه دنيا دولتها هستند که کمک مي کنند. متأسفانه در اينجا اين کمکها وجود ندارد. فرض کنيد ما براي اولين بار که آن آشيانه را طراحی کرديم، خوب اين کار R&Dاست که عملاً در آن زمان انجام داديم و براي اولين بار يک سکوی دريايي طراحی کرديم که اين هم کار R&D بود. براي اولين بار، طراحی پايه يک پالايشگاه را انجام داديم. منتها اين سرمايه‌اي که شما به من اجازه بدهيد که بيايم و وقت بهتري بگذارم براي آن و بروم جلو، متأسفانه پشتيباني کافي وجود ندارد و خوب ما چند مدير بسيار بسيار خوش فکر داشتيم از جمله جناب آقاي مهندس نعمت زاده که خيلي از ما پشتيباني مي‌کرد و خيلي از اين کارهايي که گفتم با پشتيباني ايشان انجام شد. هر جا که رفتند اين ديد را داشتند که اجازه بدهند شرکت‌هايي مثل ما رشد کنند.

نظر شما اين است که به شما کمک کنند؟ يا پرداختها را به موقع انجام بدهند؟

نه! فرض کنيد براي اين که يک کار پايه انجام بدهيم، هزينه‌اي را که مي‌دهيم با ما سر قيمت چانه مي‌زنند. در صورتي‌ که بايد به ما بگويند برو جلو، هر چقدر مخارج است من پرداخت مي‌کنم! يعني نحوه تعاملشان بايد با ما عوض شود. در کار R&D نه! اين که آزاد باشد. اما وقتي مي‌بينيد وقت مي‌گذاريد، بايد ثابت کنند و هزينه­‌ها را پرداخت کنند تا شما پيشرفت کنيد. متأسفانه اين طوري نيست و اين ديد را ندارند.

بعد از انقلاب از وقتي که اين ديد به وجود آمد که به شرکت‌هاي ايراني بايد کمک کنند، سه دهه گذشته و هنوز اين ديد اصلاح نشده است؟

نه! تا زماني که مشکلي پيش بيايد و شرکت‌هاي خارجي نمي‌آيند، به شرکت‌هاي داخلي کمک مي‌شود و به محض اين که شرکت خارجي آمد به ما پشت مي‌شود!

شرکت خارجي مثلاً شرکتی از ويتنام آمده اينجا شايد براي تجربه‌اندوزي! اين که کدام شرکت بيايد هم مهم است؟

من فکر مي‌کنم اين مسائل از نظر کلي و سياسي و اقتصادي هست که مي‌آيند و اين کار را انجام مي‌دهند.

شما به لحاظ قوانين تجاري آيا در ايران مشکلاتي داشته­‌ايد که برگردد به اين که قانون درستي نبوده است و يا اگر بوده ضمانت اجرا نداشته‌ است؟

اولاً تغييرات خيلي زيادي در قوانين داريم و در حقيقت بسيار هم شفاف نيستند که همه يک برداشت داشته باشند. افراد مختلف برداشتهاي متفاوتي مي‌کنند. قوانين جديدي است که بايد روي خريد تجهيزات است که بايد ماليات بدهيم. درحالی که ما از جانب کارفرما برای او خريد می­کنيم. ما که خريد و فروش نمی­کنيم! به نظر من قوانين شفاف نيست و کارفرماها مشکلات قوانين را بر عهده طرف مقابل مي‌خواهند بگذارند. در حالي‌که ما به تنهايي قادر به حل مشکل نيستيم.

همين مشکلي که شما مي‌گوييد چند وقت پيش در يک کنفرانس EPC بود که اين مشکلات مطرح شد. جمع بندي بکنيم: شما هم «تغييرات» خود قانون را مشکل مي‌بينيد و هم «تفسيرهای» مختلف قوانين که در اشخاص متفاوت وجود داشته باشد. راجع به قانون کپي رايت بگوييد آيا تاکنون در حفظ اطلاعات يک پروژه مشکلي داشته­‌ايد؟

اگر فناوری­ها را تقسيم‌بندي کنيم، ما بيشتر در فناوری­هايی توان کار کردن داريم که Open Art هستند، يعني لايسنس نيستند. در بخش لايسنس ما مجبور هستم با پرداخت حق ليسانس، ليسانس مورد نظر را خريداري نماييم در بخش open Art شرکت ديگري هم اگر وقت بگذارد احتمالا” مي‌تواند به نتيجه برسد. نمي‌شود به آن صورت از حق کپي‌رايت صحبت کرد. در عين حالي که ما يک سري مسائل خاص خودمان را داريم. ولي مي‌خواهم بگويم کاري که ما انجام مي‌دهيم، خيلي خارق‌العاده نيست. ديگران هم مي‌توانند اين کار را با صرف وقت انجام دهند. اين طور نيست که اختراع کرده‌­ايم. چيز دست نيافتني نيست. فقط بايد وقت گذاشت تا به آن رسيد.

با توجه به اين شرايط، شما چه نقطه قوتي در شرکت خودتان نسبت به همکارهاي ديگري که داريد مي‌بينيد؟

نقطه قوت شرکت ما دو سه مورد است: يکي اين که از بيرون نگاه کنيد، هميشه اين شهامت را داريم که اگر کارهاي جديدي بيايد، برويم دنبالش و ببينيم چه کار مي‌شود کرد که دوستان ديگر ما به شدتي که ما ابراز علاقه مي‌کنيم، براي اين کارها حرکت نمي‌کنند! يعني ريسک­پذير هستيم. بايد براي جلو رفتن، ريسک بکنيد. دومين ويژگي که با توجه به پير شدن ما از بين مي‌رود، اين است که مديران ما هميشه درگير کار بوده­اند. اين طور نبوده که يک عده‌اي کنار بايستند و يک عده‌اي ديگر حرکت کنند و خود اين يک «تقويت روحيه‌ براي تيم» بوده است و الآن هم اين ‌طور است. ولي خوب بالاخره سنها بالا مي‌رود و کم‌کم مجبوريم خودمان را بازنشسته کنيم. اين يک نقطه قوت بوده است و مطلب ديگر اين که به نظر من خيلي راحت و رک با دوستان کار مي‌کنيم و مشکلاتي که هست، مالي يا هر چيز ديگر مطرح می­کنيم و همفکري جمع را مي‌گيريم و جلسات اتاق فکر مي‌گذاريم و اين‌ها خيلي کمک مي‌کند. يکي ديگر از مواردي که براي ما مهم بوده و سعي کرده­ايم حفظش کنيم، اين که شرکت خوشنامي باشيم که اين خوشنام بودن هم روي کار و هم برخورد ما با تيمی که با هم کار مي‌کنيم و يا طرف مقابلمان اثر خوبی گذاشته که خوشبختانه از اين نظر مي‌توانم بگويم که نمره خوبي گرفته­‌ايم. به عنوان شرکت، خوشنام هستيم که اين مسائل براي من خيلي تأثيرگذار بوده است.

شما در بحثتان درباره کارآفريني، به کار گروهی اشاره کرديد. با توجه به اين که شما اين تجربه را در شرکت داشته­‌ايد که بالاخره اين پروژه­‌ها نتيجه کار گروه اين شرکت است و يک چيزي هم که در ايران معروف شده، نمي‌دانم درست يا غلط، مي‌گويند ايراني­‌ها در کار گروهي ضعيف هستند، نظرتان در اين زمينه چيست؟

درست مي‌گويند! ما ضعيف هستيم. ما شانسي که آورده­ايم در ناموران اين گروهي که شروع کرديم، با همديگر خيلي همفکر بوديم و قبول داشتيم و سعي مي‌کرديم با هم جلو برويم که اين براي ما شانس بود. ولي متأسفانه اين نظام در ايران نيست. حتي در همه جاي دنيا، شرکت‌هاي مختلف با هم جمع مي‌شوند و يک کار کنسرسيومي انجام مي‌دهند که ما در ايران هنوز به صورت خيلي راحت نمي‌توانيم انجامش دهيم. اين طبيعت ماست و آموزش نديده­ايم. در همه جاي دنيا به نظر من به جای اين که بيايند جبر و مثلثات درس بدهند، مي‌آيند کار گروهي ياد مي‌دهند. از دبستان شروع مي‌کنند به آموزش دادن که با تيم کار کنند. ما افراد خارق‌العاده‌ نمي‌خواهيم. يک سري آدم معمولي و اجتماعي مي‌خواهم! در ايران که نگاه کنيم، هميشه سعي مي‌کنيم که «قهرمان» درست کنيم و به نظر من اينجا اختلاف به ‌وجود مي‌آيد و در نتيجه نمي‌توانيم «تيمي» کار کنيم. فکر کنم که بايد اين کار از دبستان و قبل از دانشگاه شروع شود.

اول اين که آموزش نديده­ايم که اين دليل شرايط فعلی ماست. الآن با اين شرايط «راه حل» چيست؟

من مي‌گويم بايد از دبستان شروع کنيم. ما حتي در دانشگاه نيامده­ايم که يک پروژه تعريف کنيم که ۲۰ نفر با هم کار کنند. ما هميشه حداکثر ۲ نفري کار کرده­ايم.

منظورتان اين است که الآن ساز و کارش وجود ندارد؟

تفاوت عمده‌اي که بچه­‌هايي که در ايران درس خوانده­اند با آنهايي که در خارج درس خوانده­اند مي‌بينيد که در همين است.

از نظر دانش فني، چيزی کم نيست. اما چيزي که در آنجا ياد گرفتيم چيز ديگري بود. يک جوري بود که شما احساس مي‌کرديد اين جمع بايد با هم جلو بروند، نه اين که «من» ۱۰۰ باشم، او ۱۰ باشد؛ بلکه همه با هم ۵۰ يا ۶۰ باشيم.

يک جور تعهد اجتماعي به حرکت در يک روند نه رسيدن به يک نقطه؟ اهميت تلاش جمعی در مقابل قهرمان­پروري ما؟

عملاً در ورزش هم همين طور است. در فوتبال هم همه مي‌خواهند خودشان بروند جلو گل بزنند!

معمولاً در رشته­‌هايي که دانشجوها فارغ‌التحصيل مي‌شوند تقريباً اطلاعاتشان کم است و اين که دانشجو براي شغل آينده‌اش هدفمند تحصيل بکند. منظورم در رشته­‌هاي فني و مهندسي است. چه کار کنيم؟ راه‌حلش چيست؟

ما دو سال پيش يک پروژه‌اي را شروع کرديم که روي اين زمينه کار کنيم. متأسفانه با مشکلات مالي و اقتصادي که پيش آمد، نتوانستيم جلو برويم ولي هنوز در فکرمان است که يکي از مواردي باشد که بشود به آن عمل کرد و آن اين بود ما از سال سوم دانشگاه بياييم يک تعدادي از دانشجويان را استخدام کنيم؛ در حالي که دانشجو هستند، بيايند در شرکت ناموران کار کنند و اصولاً با سازمان شرکت‌هاي شبيه ما آشنا شوند و ديد پيدا کنند اين فرصت را به آنها بدهيم و آنها هم موظف باشند که هفته‌اي چند ساعت بيايند و به آنها آموزش بدهيم و آنها را امتحان هم بکنيم و بعد تعدادي را از بين آنها انتخاب و استخدام دائم بکنيم. ما فکر مي‌کنيم شايد اين طوري بشود يک مقدار دانشجوها را آورد در چارچوبهايي که بايد کار کنند. ما شروع هم کرديم، ولي متأسفانه با اين مشکلات فعلي هم وقت و هم هزينه نتوانستيم جلو برويم. البته سالي چند تا دانشجو براي کارآموزي به ناموران مي آينددر اين خصوص هم بايد وقت برايشان بگذاريم و هم جا برايشان تعيين کنيم و بعد اگر اين‌ها به اين صنعت برنگردند، زحمات از بين رفته است. در نتيجه من فکر مي‌کنم که يکي از راههاي آن بايد اين باشد که ما دانشجو يا دانشگاه را پيوند بزنيم با صنعت. الآن خيلي از هم جدا هستيم. آنها کار خودشان را مي‌کنند و ما هم کار خودمان را و شايد هم زياد از هم اطلاع نداشته باشيم. به نظر من يکي از درسهايي که خيلي واجب است در دانشگاهها تدريس شود و دست کم تا الآن من نشنيده‌ام که انجام شود، فرض مي‌کنيد ما هر کاري که مي‌کنيم يک P&ID داريم. يک Single Line Diagram داريم و يک Plot Plan داريم. اين‌ها را مي‌شود به عنوان يک درس به آنها نگاه کرد. مثلاً وقتي از دانشگاه مي‌آيند مي‌گويي پلات پلن چيست؟ نمي‌داند. بايد کلي توضيح بدهي يا فلسفه کنترل چيست و… به نظر من اين چيزها که «اصول کار» است را مي‌شود به عنوان يک سري از درسهاي مهم عملي نگاه کرد.

شايد اصول فرايندهاي صنعتي؟

اسمش را هر چه مي‌خواهيد بگذاريد. به نظر من اين‌ها چيزهايي است که کسی که مي‌خواهد بيايد در صنعت، لازمه‌اش اين است که اين‌ها را بشناسيم تا براي حرف زدن، زبان واحد پيدا کنيم.

اين‌ها که شما فرموديد «راه‌حل شرکت شما» بود. يک «قانون» نبوده است که دانشجو برود اين کار را بکند؟ ما بايد دعا کنيم شرکت‌هايي مثل شما که اين ديد را دارند، زياد باشند تا اين «حرکت در جامعه» زياد باشد!

ما هر وقت قراردادي را مي‌بنديم، مي‌توانند در قراردادها شرکت‌ها را مجبور کنند اين کار را انجام بدهد. راه‌هايش هست! همان جور که من را مجبور مي‌کنند که بايد ماليات بدهيم و بيمه و … مي‌توانند من را هم مجبور بکنند که بايد به يک سريدانشجو آموزش داده شود فکر کرد و راه حل پيدا کرد.

تخصيص بودجه‌­هاي آموزشي کارفرمايان در راستاي درست چطور؟

بودجه­‌هاي آموزشي گذاشته مي‌شود. ولي من نمي‌دانم چه جوري مصرف مي‌شود؟ تقسيم کردن اين بودجه و اين که کارفرماها اين آدم‌ها را تحويل اجتماع بدهند.

انگيزه بايد وجود داشته باشد. شما به عنوان بخش خصوصي مي‌دانيد که بعد از ۲ سال، اين سود به شرکت شما مي‌رسد. ولي در بخش دولتي چرا بايد وقت بگذارد و هزينه صرف کند. شايد خيلي، براي يک چنين چيزي انگيزه وجود ندارد؟

بايد انگيزه «ملي» به وجود آورد. وقتي انگيزه ملي باشد، ديگر مهم نيست بخش دولتي يا خصوصي. انگيزه ما را جلو مي‌برد. فکر کنم پارسال بود در دانشگاه يک ميزگردي گذاشته بودند که يک عده کارآفرين را دعوت کرده بودند و شرکت ما آنجا حضور داشت و اصول مذاکره و اين جور مسائل مطرح شد. خيلي استقبال کردند و دانشجوها سؤالهاي جالبي را مطرح مي‌کردند و به نظر من مي‌شود اين کارها انجام داد و مي‌شود راحت‌تر ارتباط بين دانشگاه و صنعت را به وجود آورد.

به نظر شما دانشگاه بايد سراغ صنعت برود يا برعکس؟

فکر کنم هر دو بايد سراغ هم بروند و هر دو نياز دارند. منتها نيازهايشان متفاوت است. يک وقتي است که شما مي‌خواهيد يک کار تحقيقاتي انجام بدهيد و همان کار تحقيقاتي شما نياز به يک سری کارهای کاربردی دارد که ما داريم انجام مي‌دهيم. ما يک سري کارهايي را انجام مي‌دهيم که نياز به کار پژوهشی دارد. مثلاً ما با دانشگاه تربيت مدرس کار مي کرديم. يک قسمتي از کار را دانشگاه تربيت مدرس براي ما انجام مي‌داد. ما نياز داشتيم و مراجعه کرديم. با هم کار مي‌کرديم. در نتيجه ما دو تا به هم نياز داريم.

در اين قضيه گفتيد که دانشجو موظف باشد که برود در صنعت براي کارآموزي. در آلمان همين طوري است که بعد از ۲ سال تحصيل بايد يک سال کارآموزي به صنعت برود.

مي‌شود کارآموزي را در طول درس خواندن انجام دهد و منفک نشود. اين طوری راحت‌تر مي‌تواند با هم جلو ببرد. حيف است. در محيط کار يک تجربه و علم ديگر به آدم ياد مي‌دهند.

در سوابق کارآفرينانه خودتان، دانشگاه را مؤثر مي‌دانيد؟ آيا کمکتان کرد؟

نه مي‌توانم بگويم آره و نه خير! واقعيت اين است که من اگر طور ديگري هم درس خوانده بودم، در اين مسير مي‌افتادم و همين اتفاقات مي‌افتاد. ولي چيزي که دانشگاه شريف کمک کرد، آوازه دانشگاه بود که ما را راحت‌تر پذيرا بودند و اين هم به نظر من فقط مد شده بود. الآن بيشتر به محض اين که مي‌روي جايي و مي‌فهمند که دوره اول دانشگاه شريف هستي، يک احترام کاذبي را به وجود مي‌آورد! ولي تجربه و دانش هيچ فرقي ندارد. احترام و اعتماد اوليه وجود دارد.

انتظارتان از کارفرما يا دولت چيست؟

تقريباً از مدتي پيش با کم شدن کارها ما شروع کرديم با يک سري از دوستان که طرف کارفرماي بودند. صحبت درباره اين که شرکت‌هاي شبيه ما که زياد هم نيستند و انگشت‌شمار هم هستند، عملا” سرمايه‌هاي ملي هستيم. ۳۰ سال طول کشيده با توجه به اتفاقاتي که افتاده تا الآن شرکت‌هايي مثل ما به وجود آمده و اين‌ها براي خودشان نيستند، سرمايه ملي هستند و سرمايه ملي را بايد حفظ کرد و براي حفظ سرمايه ملي هم راهکار داريم و اين بحثها را براي کارفرما زياد داشتيم تا کم‌کم جا افتاد که بايد اين کار را کرد. ولي متأسفانه جابه‌جايي افراد، هميشه ما را با مشکل مواجه مي‌کند و شرکت‌هاي شبيه ما که حدود ۶۰۰ نفر تيم متخصص هستيم و هر کدام از اين شرکت‌ها خودشان را تا اينجا حفظ کرده اند. به خاطر علاقه‌اي که دارند و اگر هر کدام از اين نيروها از بين بروند، به شرکت ما لطمه زيادي خواهيم ديد پيشنهاد کرديم اين شرکت‌ها شروع بکنند روي پروژه­‌هاي چشم‌انداز ۲۰ ساله کار کنند و امکان سنجي و شايد طراحي پايه اين طرح ها را آماده نماييم با اين عمل کار براي اين شرکت‌ها به وجود مي‌آيد و تيمها مي‌مانند با حداقل مبلغي که نياز است و هنوز هم نگران اين داستان هستم.

شايد رويه اين قضيه اين است که چون مديران عوض مي‌شوند برنامه­‌ها عوض مي‌شود ولی در لايه زيرين بايد برنامه­‌ها طبق يک چارچوب و نظام باشد؟

ما هنوز در ايران سيستمي کار نمي‌کنيم. حتي شرکت‌هايي مثل شرکت ما هم زياد نيست. ما ايده‌اي که داريم و هنوز هم در آن موفق نشده­‌ايم اين است که شرکت‌ها در خارج ۴۰۰ تا ۵۰۰ سال سابقه دارند. اما در ايران شرکتي که ۳۰ سال سابقه دارد از همه قديمي‌تر است. من نگران آينده هستم که چه جوري مي‌توانم مطمئن شوم که اين شرکت بعد از من پابرجا مي‌ماند. ما رفتيم سراغ اين که چه کار کنيم و هنوز هم دنبال اين قضيه هستيم که تکليف شرکت بعداً چه مي‌شود و بايد يک راههايي را پيدا کنيم که اين شرکت‌ها پابرجا بمانند و لازمه‌اش اين است که برويم در بورس و از سهامي خاص خارج شويم و عام شويم و افرادي که در اينجا هستند سهام داشته باشند که اين کار را کرده­ايم که به تمام افرادي که بالاي سه سال در ناموران بوده­اند با توجه به سابقه­شان سهام داديم ولي کافي نيست. براي چيزي که داريم فکر مي‌کنيم ما بايد بياييم و راههايي را پيدا کنيم. يا به صورت کلي عمل بکنيم که شرکت‌ها جمع شويم و به صورت هولدينگ شويم و اين ايده­‌ها را ما داريم و گله مي‌کنم از دوستانمان در شرکت‌هاي ديگر که با ما زياد همراه نيستند و آينده‌نگري که ما داريم، براي ۵۰ سال آينده که چه جوري مي‌توان شرکت را نگه داشت، براي آنها حرف جديدي است! ولي بايد روي آن کار کرد. ما در ايران عادت کرده­ايم که همه چيز مال خودم است. ولي در هيچ جاي دنيا اين‌جوري نيست! آنجا «بهترين کار» را که انجام مي‌دهند احساس غرور مي‌کنند که «شرکت» جلو مي‌رود نه «من». متأسفانه اينجا مهم‌ترين چيز اين است که کجا «خانه‌» داري! 

متأسفانه در اينجا حرف مردم برايمان خيلي مهم است که اين اتفاقات مي‌افتد. شما بخشی از برنامه­‌هاي آينده‌تان را توضيح داديد. برنامه کلي­تان را بگوييد!

چيزي که دغدغه الآن است، اين است که چه جوري اين تيم را حفظ کنيم. برای حفظ نيروي انساني، چشم‌انداز روشن نيست و بايد تلاش کنيم. راههايي را پيدا کنيم که دست کم براي يک سال ديگر کاري به وجود بيايد که نيروهاي ما حفظ شود که دغدغه الآن من اين است که هم انگيزه‌شان را از دست ندهند و هم شرکت، توان مالي نگهداري آنها را داشته باشد. بدترين چيزي که وجود دارد اين است که يک ‌نفر احساس کند هيچ کاري نمي‌تواند انجام دهد. داريم فکر مي‌کنيم با محصولاتي که الآن در ايران وجود دارد، چه جوري مي‌شود مشکل بنزين را حل کرد؟ منتها همه اين‌ها بودجه مي‌خواهد. ما پيشنهاد داديم که چشم‌انداز ۲۰ ساله را يک سري کاري است که نيازي به خريد هم نيست. کارهاي R&D انجام دادن، خريد نمي‌خواهد و مي‌توانستيم هسته را حفظ کنيم تا مشکلات حل شود. تا آخر که اين طور نمي‌ماند! زماني که مشکل حل شد، «کسي» باشد که کار «انجام» بدهد.

شما چه تعريفي از موفقيت داريد؟ به چه آدمي موفق مي‌گويند؟

آدم‌هاي موفق خودشان را موفق نمي‌دانند! چون هميشه يک چيز ديگري جلوشان هست که مي‌خواهند به آن برسند. به اعتقاد من آدم‌هايي موفق هستند که بتواند براي مملکتشان يک کار مثبت انجام دهند و بتوانند يک سري افرادي را «تربيت» کرده باشند و به نظر من يک کارآفرين مي‌تواند يک آدم موفق باشد و ديگران بايد بگويند که اين شخص موفق است يا نه.

 هیچ کس نمي‌تواند بگويد من «موفق» هستم!

تعريف موفقيت را بگوييد.

به نظر من بايد پيشرفت ساختار را بايد ببينيم. ساختاري موفق است که سال به سال جلو رفتنش را بتوان ديد و اندازه گرفت و براي اندازه گرفتن بايد يک سري ابزارهايي را نگاه کرد. بايد از ابزارهاي سنجش، ديد. يکي از چيزهايي که براي ما مهم است، اين است که ببينيم هر سال چقدر آدم‌هاي با سابقه جديد به وجود آورده­ايم که براي ما بتوانند يک سري کار جديد انجام دهند. بايد بتوانيم آدم‌های خلاق را در حين انجام کار آموزش بدهيم.

يعنی پرورش آدم‌هاي خلاق به عنوان يکي از ميوه­‌هاي موفقيت. در پايان اگر فکر مي‌کنيد موضوعي وجود دارد که خوب است مطرح شود، بفرماييد.

باز هم فکر مي‌کنم اگر يک کمي روي مؤسسات و شرکت‌هاي شبيه ما تکيه کنيم که دولت اين کار را انجام دهد و پشتيباني و حمايت کند، اثر مثبت خواهد داشت، تا اين که برويم دنبال مسائل جانبي. اين را اگر قبول کنيم که يک شرکتي مثل ما يا ايران‌خودرو و سايپا اين‌ها همه سرمايه ملي هستند، بايد يک‌جوري حفظشان کرد. حالا اسم آن دولتي يا خصوصي است، فرقي نمي‌کند. در اين مملکت است. وقتي در اين مملکت است، هيچ کس نمي‌تواند از اينجا بکند. اين را به‌ عنوان سرمايه ملي نگاه کنيم. حفظ اين‌ها مهم است. يک سري کمک به ايران‌خودرو مي‌کنند، همين کار را مي‌شود به شرکت‌هاي خصوصي کرد. حمايت مالي در زمان خاص با يک سري فرمول، نه بي‌حساب و کتاب و في ‌سبيل ‌الله! مي‌تواند در ازاي آن کاري را بخواهد. از نظر من اين برنامه‌ريزي بزرگي است که اينجا مثل سازمان برنامه و بودجه سابق که مي‌آيد طرح می­کند و اين‌ها را همين که نظارت کردند، مثل تزي که در دانشگاهها انجام دادند، بيايند يک برنامه بزرگ را ۴۰ قسمت ‌کنند. حيف است که نيروهاي ما بروند. من که غصه مي‌خورم! ما هزينه مي‌کنيم و ديگران بهره مي‌برند.

يعنی راه‌حل اجرايي يا قانوني از طرف مسئولان بايد پيگيري شود و شما هم به عنوان بخش خصوصي در کليت اين موضوع ملي به آن‌ها کمک مي‌کنيد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *